خرید بک لینک
این ترم شروع کارش و حتی ادامه ش خیلی خوب بود، اما این دو هفته اخیر و الان در انتهاترین ساعت هاش داره عذاب سنگین و زیادی رو بهم وارد میکنه. هر لحظه ای که به وضعیت الانم فکر میکنم، ذهنم میره سمت تماسی که روز آینده میخوام با مامانم بگیرم و حرفایی که میخوام بهش بزنم. حرفایی که میدونم تلخن و براش ناراحت کننده است، ولی باید بگم که بدونه منم ناراحتم، بدونه زورمو زدم و حداقل فعلا نشده.اونقدر خودم میتونم دلیل برای موفق تر نشدنم بیارم که نیازی به بهانه و شرح بقیه نیست. نمیتونم بگم گند زدم چون کارایی و نتاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

سلام.هنوز سه چهار روزی مونده تا بتونم بیام بگم چی شد و چی گذشت تو این مدت. ولی برای اینکه بازم یادم نره، یا حداقل اگه یادم رفت گهگاهی یادم بیاد، باید اینو بنویسم. روز بعد، صرف نظر از هر اتفاقی که بیفته (چه خوب و چه بد)، نباید به همین شکل ادامه بدم. بدون هیچ تردیدی، حتی یک چند صد میلیونیوم درصد هم این سیستم و این شیوه خروجی ای که میخوام رو نخواهد داشت.زمان آینده، چهارشنبه 21 آذر 1403، قرار بود روز قبل پِره باشه. الان نیست و علتش هم خیلی چیزهاست که مهمترینش خودمم. غفلت، فرار از واقعیت و پیگیری نکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

1. دلم میخواست خوب بودم، از همه نظر. الانم نه که افتضاح باشم، ولی تو این چند وقت احساس کردم که به درد خودم نمیخورم. حماقت‌هایی در حق خودم میکنم که قطعا برای بقیه نمیکنم. دلم پره از خودم. خالی هم نمیشه، هیچجوره. اینو خواستم اینجا اعلام کنم که خدایا، من خیلی نااهلم، قبول دارم، اما نمیتونم بگم حاصلشم میبینم، چون چشمم به توئه. همین چند دقیقه پیش یادداشتایی که قبل امتحانا برات مینوشتم رو رفتم خوندم، خجالت کشیدم که باز بیام و بگم تو منو پیش ببر ولی باز تو ذهنم نورت روشن شد که تو خدایی و من خر کی باشم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

سلام. دلم میخواست زودتر از اینها بیام و بنویسم. حداقل چیزهایی که برای تشکر لازم بود رو.حتی توی اون یکی وبلاگ هم نتونستم پست مربوط به اینترن شدنمو جامع کنم. فقط دو سه ماهشو نوشتم و کلی حرف بود برای گفتن؛ انگار که دارم ازش فرار میکنم.اینجا هم، هم باید از اون مهربون‌هایی که بهم کمک کردن تشکر کنم، هم باید در مورد مسائلی که اتفاق میفته و افتاده بنویسم. دیشب اولین کشیک اینترنی رو گذروندم و بد نبود. نمیدونم چه آینده‌ای در انتظارمه، ولی میدونم چه آینده‌ای رو میخوام، که اونم تلاش زیادی میخواد و الان یه کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

1. فرشید. فرشیدو توی وبلاگ سرچ کنین، چیز خاصی ازش ننوشتم. باعث تعجبم بود، فکر میکردم در مورد اون شبی که موندنشو خواستم نوشته باشم. حالا اشکالی نداره، وقت هست و الان مینویسم.دو شب قبل، فرشید رو بعد از 12 سال دیدم. فکر کنم دو سالی بود که تو فکرش بودم ولی نتونستم شماره‌ای ازش پیدا کنم که بهش وصلم کنه. این دفعه که رفتم بیرجند، همون شب اول رفتم مغازه خواهرش و گفتم شماره‌ای که بهم دادین رو جواب نمیده و شماره دیگه‌ای ازش گرفتم، همون موقع زنگ زدم و باهاش صحبت کردم. بقیه‌ش باشه سر فرصت، الان اگه بنویسم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

بله میدونم خودم گفتم ادامه مطلب نمیذارم یا همچین چیزی، ولی توی این 4-5 ساعتی که از دیشب تا الانِ 6.5 صبح گذشته هم اتفاقاتی افتاد که بیشتر از قبل دلمو سرریز کرد.بحث انتظار داشتن خیلی عجیبه. جالبه که برای نوشتن توی پست قبلی، این رو هم یادداشت کرده بودم: «توقع، توقع، توقع». نمیدونم اون موقع چی توی ذهنم بوده و چه اتفاقی افتاده، ولی خب الان هم باز همون حسه، شاید حرفای الانم هم همونا باشه. اینکه دیشب گفتم این تو بمیری هم از همون تو بمیری‌هاست ولی فعلا قضاوت نمیکنم کنسله، چون متوجه شدم دقیقا این تو بمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

اول از همه یه بار دیگه میخوام از پست‌های قدیمی کپی کنم چون مرتبطه (11 اسفند 98)«خلاصه که الان دلم خیلی خفه است، خیلی تنگه، خیلی. اذیتم واقعا. پست های سال 91 رو خوندم، وقتی از کوچه برگشته بودم، وقتی برای اولین سال در تمام زندگیم، برای اولین تابستون تونستم یه عده رو داشته باشم که میدونستم به خودم تعلق دارن، میدونستم هیچکس، هیــــــــــــچکس نیست که بتونه بیاد محبتی بهشون بکنه که اونو به من ترجیح بدن. من مراقبشون بودم، من مرجع شکایتشون بودم. حتی اگه در طول روز درگیری پیش میومد نگهش میداشتن شب به منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

وقتی که بارون میشیو بی‌چتر میباری به منمیفهمم از آرامشت، حس خوشی داری به منچندین‌تا 23 رمضون گذشته و من چیزی برات ننوشتم. الانم 23 رمضون نیست و دو ماهی میگذره از موعدش ولی روز و روزگار خاص و تعیین‌کننده‌ایه.چندماه اخیر به جز حوادث سیاسی و اجتماعیش که خیلی کند گذشت، اتفاقات دیگه‌ای برام داشت که خیلی سریع‌تر گذشت و طی شد و الان و چند ساعت دیگه احتمالا مشخص میشه که در معرض پدرشدن قرار گرفتم یا نه. حرف، حرف گنده‌ایه، به من نمیخوره ولی خب اتفاق، اتفاق شیرینیه (شاید این هم به من نمیخوره). به هر حال چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

سلام و ظهر به خیر.ته دلم امیدوارم که روزهای آخر باشه. البته از طرف جراحی احساس کمی خطر میکنم ولی خب، توکل به خدا. 1) یکشنبه - ۲۱ تیر - صبح - آتل‌گیری2) سه‌شنبه - ۲۳ تیر - شب - اورژانس3) پنجشنبه - ۲۵ تیر - شب - Fast4) شنبه - ۲۷ تیر - شب - اورژانس5) دوشنبه - ۲۹ تیر - صبح - بخیه (جا‌به‌جا شد با آتل‌گیری دکتر جوادی)6) سه‌شنبه - ۳۰ تیر - شب - آتل‌گیری7) جمعه - ۲ مرداد - شب - Fast8) پنجشنبه - ۸ مرداد - صبح - اورژانس9) یکشنبه - ۱۱ مرداد - صبح - آتل‌گیری10) سه‌شنبه - ۱۳ مرداد - شب - اورژانس11) شنبه - ۱ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

فکر نمیکردم دو هفته گذشته باشه، ولی الان که ادامه مطلب رو مینویسم احتمالا 16 مرداده (چک کردم و مطمئن شدم). ناخونامم دوباره بلند شده و سرعت و دقت تایپم خیلی اومده پایین، ولی ریسک نمیکنم که دوباره کوتاهش کنم. توی همین دو هفته هم چندتا از چیزایی که میخواستم بگم رو یادم رفته.1. دوتا بودن. نمیگم دوتا کمه یا زیاده. اگه به من بود که کاش 4 تا میبودن، کاش 3 تا میبودن. ولی خوش رو شکر همه اینطور چیزایی که نعمت میدونم رو میسپرم به خدا. نه که الان بخوام بگم دلم راضیه ولی اگه حکمتش این باشه که بعدا بشه یکی همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

برق چشمون سیاهت، ابرو تو صورت ماهت، با نگاه بی گناهت، لعنتی چیکار کردیتو شبام موتو ندارم، ماه ابروتو ندارم، رو به روم روتو ندارم، حالمو خمار کردیرو بخار شیشه اسمت، دل کشیدم پیشه اسمت، عطر بارون میشه اسمت، سالو بی بهار کردیتو چشام حسرت و ماتم، تو نگام یه عالمه غم، همه غصه ها رو با هم، تو دلم قطار کردیبعضی چیزا رو نمیشه به فارسی گفت، شاید فارسیش قشنگ نیست، شاید اون معنی که میخوام رو نگه، ترجمه کردنش مسخره و احمقانه است. پس فارسی نیست، زورمو زدم، تلاشمو کردم. قرار نیست مورد قبول واقع بشه، کسی لذت ببره ازش یا اتفاق خوبی بیفته، قراره من نشون بدم که مستحقم، مستحق حس سیاه و تلخی که هست و دارمش. حقمه که جور بکشم، حقمه هر قدمی که برمیدارم با ترس و لرز باشه از اتفاقای سختی که بالاخره برام میفته. این صورت کبود رو ادامه میدم. تموم نمیشه به این راحتیا. اصلا «تا وقتی که کسی حقمو نداده، هر روز هر شب همین بساطه»No me preguntaste nada (como siempre)No pude decirte todo (como siempre).Y esta es la razón por la que ocurrió una ruptura triste, terrible y destructiva.Nunca quise hacerte llorar y espero no hacerlo,Solo estaba tratando de hacerte reír,para ver tus ojos brillar.y mira tus palabras volar en mi mundo.Pasará el tiempo pero esta herida no sanará,cada segundo que estuvimos hablando fue sólo un milagro.y no tienes idea de cuánto dolor estoy experimentando ahora, porque sé que todo es culpa mía.Pero por favor, por favor, por favor no estés triste ni enojado ni nada por el estilo,Te ruego que seas feliz:porque lo dije repetidamente y fue desde el fondo de mi corazón"Me encantادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 دی 1401 ساعت: 12:29

سلام.احتمالا این آخرین پستی باشه که مینویسم و در واقع همین هم پست نیست، صرفا اطلاع رسانیه یه جورایی. یه سری تشخیص هایی داده شده و خودمم گذاشتم برای خودم و برخلاف چیزی که احساس میکردم احتمالا داشتن این وبلاگ «سم است برایم». اینکه یه سری چیزها رو اینجا بنویسم به درون ریزی بیشتر منجر میشه و علی الظاهر پسندیده نیست.همه چیز (بلااستثناء) بغرنج و ناهنجاره در حال حاضر و امیدوارم این تغییر یهویی و تصمیم کاملا ناگهانی باعث بشه تفاوت های مناسبی ایجاد بشه. کانال رو هم احتمالا به محلی برای معرفی و شرح و انتشار تصاویر بازی محدود کنم و شاید هم اصلا حذف، Who Knows.قصد اینه که روی گفتارم تمرکز کنم و مهارت های ارتباطیمو گسترش بدم، البته نه با هر کسی بلکه دقیقا با همون افرادی که جزو نزدیکانم حساب میکردم. به هر طریق برنامه های مختلفی که از این وبلاگ به سمع و نظر میرسید در همین فصل کنسل میشه و مجالی برای ادامه نیست. لذا با ذکر این دو بیت، آهنگ خوب و بد رضا صادقی رو برای دانلود پیشنهاد میکنم:واسه اینکه خیلی چیزا بمونه، باید نباشهگاهی ماهی واسه موندن، باید از آب جدا شهگاهی ـَم باید بمیری تا که یک زندگی نو شهبهتره گلی نباشه، تا باغ گلا درو شه نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم خرداد ۱۴۰۰ توسط LEO 24 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 دی 1401 ساعت: 12:29

1. خیلی باید مینوشتم و ننوشتم، و خب حس های مختلف میان و میرن. صبر نمیکنن تا یکجا نوشته و ثبت بشن. بنابراین اونچه که بین پست قبلی و این پست گذشته دیگه گذشته و ذکری ازش نخواهد بود.2. درس رو مدت هاست که جدی شروع کردم و اخیرا دنبال اتفاقات خیلی مهمتری ام در این زمینه و کار خیلی بزرگی رو براش شروع کردم. شاید منظم نبوده، اما از تب و تابش نیفتادم چون مدام هیجان هایی که میتونه به خاطر این حرکت ایجاد بشه خیلی برام جَذَبه داره. توی ذهنمه که یه وبلاگ دیگه برای اون موارد ایجاد کنم، یعنی فقط توی ذهنم که نیست و تا چند دقیقه دیگه این کار رو میکنم. میخوام روی دیگه ای از زندگی رو برای خودم رقم بزنم. فرض بگیریم تا 7 سالگی یک موجود بی / کم شعور بودم، 12 سال رو مناسب طی کردم و 12 سال رو به غایت ناشیانه و افتضاح، میخوام این روزها مبدأ یه تاریخ خیلی طولانی تر از روزهای اوج باشه و میدونم برای به دست آوردن و رسیدن بهش باید از خیلی چیزها بگذرم، متعهد باشم و صبر رو توی کارهام نشون بدم. امیدوارم توی زمان خیلی کوتاه تری از یک سال، اولین خبر خوب توی این زمینه رو همینجا اعلام کنم و برای خودم تبدیلش کنم به یه خاطره خیلی بزرگ دیگه.3. سربازی تموم شد. 11 / مرداد / 1401. دنبال کارهای بازگشت به تحصیل بودم و البته انجام نشد و موکول شد به دی ماه. به عنوان خلاصه وضعیت گفتم اینو، وگرنه خیلی این روند بالا و پایین داشت. دلم میخواست توی یه موقعیت بهتری سربازی رو تجربه کنم، هرچند همینجوریش هم خیلی موثر و دوست داشتنی بود. قوانین نظامی رو دوست نداشتم، اما محیط نظامی برام جالب و چشمگیر بود.4. ارتباط هام به غایت محدود شده. نه دوستی و نه خانواده ای هست دور و برم، نه میتونم آنلاین با کسی ارتباط برقرار کنم. حداقل 3 بار رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 دی 1401 ساعت: 12:29

صفحه بندی