1. خیلی باید مینوشتم و ننوشتم، و خب حس های مختلف میان و میرن. صبر نمیکنن تا یکجا نوشته و ثبت بشن. بنابراین اونچه که بین پست قبلی و این پست گذشته دیگه گذشته و ذکری ازش نخواهد بود.
2. درس رو مدت هاست که جدی شروع کردم و اخیرا دنبال اتفاقات خیلی مهمتری ام در این زمینه و کار خیلی بزرگی رو براش شروع کردم. شاید منظم نبوده، اما از تب و تابش نیفتادم چون مدام هیجان هایی که میتونه به خاطر این حرکت ایجاد بشه خیلی برام جَذَبه داره. توی ذهنمه که یه وبلاگ دیگه برای اون موارد ایجاد کنم، یعنی فقط توی ذهنم که نیست و تا چند دقیقه دیگه این کار رو میکنم. میخوام روی دیگه ای از زندگی رو برای خودم رقم بزنم. فرض بگیریم تا 7 سالگی یک موجود بی / کم شعور بودم، 12 سال رو مناسب طی کردم و 12 سال رو به غایت ناشیانه و افتضاح، میخوام این روزها مبدأ یه تاریخ خیلی طولانی تر از روزهای اوج باشه و میدونم برای به دست آوردن و رسیدن بهش باید از خیلی چیزها بگذرم، متعهد باشم و صبر رو توی کارهام نشون بدم. امیدوارم توی زمان خیلی کوتاه تری از یک سال، اولین خبر خوب توی این زمینه رو همینجا اعلام کنم و برای خودم تبدیلش کنم به یه خاطره خیلی بزرگ دیگه.
3. سربازی تموم شد. 11 / مرداد / 1401. دنبال کارهای بازگشت به تحصیل بودم و البته انجام نشد و موکول شد به دی ماه. به عنوان خلاصه وضعیت گفتم اینو، وگرنه خیلی این روند بالا و پایین داشت. دلم میخواست توی یه موقعیت بهتری سربازی رو تجربه کنم، هرچند همینجوریش هم خیلی موثر و دوست داشتنی بود. قوانین نظامی رو دوست نداشتم، اما محیط نظامی برام جالب و چشمگیر بود.
4. ارتباط هام به غایت محدود شده. نه دوستی و نه خانواده ای هست دور و برم، نه میتونم آنلاین با کسی ارتباط برقرار کنم. حداقل 3 بار رفتم بیرجند و حداقل 1 بار ابوالفضل اومده مشهد و همدیگه رو ندیدیم. نمیدونم حتی وقتی ببینمش چی میتونم بهش بگم. چه جوری میشه اون حس و حال قدیم رو دوباره برگردوند؛ و چطور میشه دوباره براش متفاوت باشم. دنیای افراد میتونه در عرض فقط چند ماه، کیلومترها از هم فاصله بگیره و ما بیشتر از این حرفا بهشون فرصت دادیم.
5. واقعیت اینه که دغدغه این روزهام آزادیه. نه فقط آزادی اجتماعی و سیاسی که دارن فریادش میزنن، دلم میخواد یه کم معنایی تر آزادی رو تجربه کنم. خیلی که عمیق بهش فکر میکنم، انگار جز با مُردن و اعتقادم به خدا و دنیای دیگه نمیتونم داشته باشم اون چیزی که میخوام رو، ولی اصلا شرایطم برای مُردن و آزاد شدن خوب نیست، اگه الان تموم بشم یعنی هیچکاری نکردم، یعنی خدا اونقدر انفعال و بیهودگی توی من دیده که شاید حتی اصلا از اولش بودنم اشتباه بوده.
هنوز تأثیرم رو نذاشتم، هنوز هیچکاری نکردم که بعدا به خاطرش کسی یادم بیفته، نهایتش بچه خونواده ام و شاید دوست چند نفر محدود. دنیایی که توی ذهنمه خیلی بیشتر از 20-25 سال زمان میبره برای ساخته شدن و اگه از الان براش حرکت نکنم قراره کی به نتیجه برسم؟
6. امروز ظهر رفتن و امین رو هم گرفتن. هم که میگم، چون امیرمحمد رو هم چند روز پیش گرفته بودن (اولی پسرخالم و دومی پسرداییم). وقتی فکرش رو میکنم که امین رو بخوان بگیرن ببرن توی کلانتری یا هر جای دیگهای به عنوان متهم، یه جوری میشم، دلم سرد میشه. البته که امیدوارم اذیتش نکن و خیلی زود برگرده خونه ولی به نظرم داشتن همچین تجربهای تاثیر داره توی روزگار آدم.
خدا خودش کمک کنه به مظلوم برای کندن ریشه ظالم، هرکدوم که در هر سمت و سویی هست.
Life is about makin' mistakes
It's also about tryin' to be great
Do not let failure scare you away
I know you fed up, you fall, get up
It's all in us, I can speak about it, 'cause I did it, true
Ladies and gentlemen, here's the exhibit
It's my life, look a little closer, you could see the highlights
Gold ain't always golden, but I told 'em
Look at all the years I've been waiting for a moment
Shed a lot of tears just to smile in the morning
Tell me could you love me, tell me could you love me?
Tell me could you love me if I told you?
I shout, I swear, I get angry, I get scared
I fall, I break, I mess up, I make mistakes
But if you can't take me at my worst
You don't deserve me at my best
Machine Gun Kelly ft Hailee Steinfeld - At My Best
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۱ توسط LEO 24
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور