فکر نمیکردم دو هفته گذشته باشه، ولی الان که ادامه مطلب رو مینویسم احتمالا 16 مرداده (چک کردم و مطمئن شدم). ناخونامم دوباره بلند شده و سرعت و دقت تایپم خیلی اومده پایین، ولی ریسک نمیکنم که دوباره کوتاهش کنم. توی همین دو هفته هم چندتا از چیزایی که میخواستم بگم رو یادم رفته.
1. دوتا بودن. نمیگم دوتا کمه یا زیاده. اگه به من بود که کاش 4 تا میبودن، کاش 3 تا میبودن. ولی خوش رو شکر همه اینطور چیزایی که نعمت میدونم رو میسپرم به خدا. نه که الان بخوام بگم دلم راضیه ولی اگه حکمتش این باشه که بعدا بشه یکی هم باز میگم خودش دونسته و انشاءالله سالم باشه؛ هرچند که چقدر داغون میشم رو خودش میدونه. غصههایی که سر این قضیه خوردم رو نوشتم توی اون کاناله و بعضی وقتا که میخونمش هنوز دلم براشون تنگ میشه و یادم میاد چه روزای سختی رو گذروندم و هر بار اون جمله کتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد یادم میاد: «.... باز هم نمیتوانند تو و چیزی که بودی و میتوانستی باشی را دوباره بسازند. تو دیگر به دنیا نمیآیی و من با ناامیدی و یاس همیشگی با تو حرف میزنم».
این روزا وقتی ویدیوی بازی بچهها با مامان و باباهاشونو میبینم، وقتی هر بار تصمیم میگیرم باید اینطوری باشم و اونطوری باشم، دلم و مغزم میترسه که شاید گندی بزنم، شاید پدر بیفایدهای باشم. احتمالش هم هست ولی کاش اینطور نشه. دلم میخواد فرق کنم، فرق کنه رابطهم باهاشون با چیزایی که دیدم و حس کردم درست نیست. الان که توی این موقعیتم، فکر میکنم اصلا خدا این 9 ماه رو گذاشته که هم صبورترمون کنه و هم توی این مدت که همه چیز جدیتره با خودمون کنار بیایم و بفهمیم که باید چطوری باشیم توی شرایط تازه. عجیب نیست که همه چیز به هم میریزه، از سادهترین چیزها مثل چیدمان خونه و وسایل تا خواب و استراحت و محبتی که توی فضای خونه حس میشه. حتی صدای خندههای چند ماه بعد توی خونه رو میشنوم. همه چیزی که خواستم فقط همینه که سالم باشن و وسیلهای بشن برای نزدیکتر شدنمون به هم و به خدا، که زندگی آرومی داشته باشیم و نمیخوام بقیه بگن اینا چقدر خوبن (که اگه بگن هم خوبه) ولی اون التهابایی که خودمون توی بچگیهای خودمون و بقیه توی خونه دیدیم رو نداشته باشیم.
«انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون»
2. برخلاف قولی که توی پست قبلی دادم درس نخوندم مثل آدم. بنابراین همه برنامههام به هم ریخت. دستیاری تبدیل شد به یکی از افتضاحترین آزمونای تمام عمرم و حالا باید برم طرح. نگرانی در مورد محل و شرایطش داره دیوونهم میکنه. مشکلات مالی و خریداری وسایل بچهها همینطوریش توی فشار قرارم داده و الانشم به اندازه حقوق یه ماهم توی قرضم، اینکه شاید تا موقع اعزام به طرح ممکن باشه بدون هیچ عایدی و درآمدی یکی دو ماهی رو بگذرونیم واقعا سخته، هرچند سعی میکنم زیاد بهش فکر نکنم. فضای فرهنگی وبلاگ هم اجازه بسط بیشتر این محور رو نمیده و به همینقدر اکتفا میکنم.
در واقع اصل حرف این بود که بگم دستیاری رو به فنا دادم، اون رویای آسودگی در ماههای اول پاییز فعلا زیر سوال رفته و بعید هم هست به حقیقت بپیونده، مگه خدا برنامه ویژهای تدارک دیده باشه که در اون صورت حریف میطلبم.
3. اینترنی داره تموم میشه. همین الان دقیقا 4 هفته مونده تا تموم شدن طب سرپایی و کل اینترنی (البته همچنان سایه بخش جراحی هست و نمرهش اعلام نشده). یه خاتمهنامه مونده و دفاع و آزمون صلاحیت که امیدوارم اونا هم آسون بشه و بگذره. هرچند در موقعیت فعلی خیلی هم پیشرفت محسوسی حسابش نمیکنم ولی خب حداقلش اینه که تموم میشه. اون قبلاها قصد داشتم بعد آزمون دستیاری از همه اونایی که کلی بهم کمک کردن که بتونم برگردم به ادامه تحصیل و رد بشم از اون نکبتی که درست کرده بودم تشکر کنم ولی خب خیلی به تاخیر افتاد. با این حال همچنان توی فکرش هستم و به امید خدا انجامش میدم. هرچند که دلم میخواست با یه حاصل خوب توی آزمون دستیاری و سر بالاتر برم پیششون، ولی خب اینکه بدونن در برابر کمکهاشون ممنونم و حس قدردانی دارم هم کم چیزی نیست. فلذا به زودی اون یکی پستی که ادامه مطلبش رو خالی گذاشتم رو هم تکمیل میکنم.
4. از اینترنی یه دونه جوادی برام مونده. 18 ماه با گروههای مختلف رفتم و اومدم و فقط همین یه نفر تونست تحملم کنه و متقابلا باهاش کنار بیام. خوشحالم که توی تایم داخلی و قلب و پاییز پارسال چیزی اینجا ننوشتم، وگرنه باید الان از حرفهایی که احتمالا اون موقع زدم اعلام برائت میکردم. متاسفانه از این سیاست «هرکسی شایسته یک بار اعتماده» باز هم ضربه خوردم و نه که من آدم بزرگی باشم ولی اون یکی دیگه خیلی به نظرم آدم کوچیکی بود، حتی نسبت به من و این شد که وقاحت رو در حقم تموم کرد.
الان ولی جوادی، با همه تفاوتهای فکری و کلامی و شخصیتی که با هم داریم، همین که ترجیح داد باهام همگروهی باشه برام ارزشمنده. امیدوارم موفق باشه و زندگی خوبی رو درست کنه. احتمالا اونم بره و مدتی بعد فقط در حد تلگرام با هم در ارتباط باشیم ولی خب اگه بمونه عالیه. همونطور که قاسمی احتمالا میمونه.
چند مورد دیگه رو باید بنویسم و باید برم یادداشتامو پیدا کنم. بنابراین شعری چیزی نمیذارم و احتمالا باز اپدیت میکنم این پستو. شایدم یکی بهروز نوشتم. نمیدونم.
اما سربسته بگم که دلم برای نورا و شهریار خیلی تنگ شده.
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور