!*! نقاب میزنم، که حتما منو گم کنی!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
این ترم شروع کارش و حتی ادامه ش خیلی خوب بود، اما این دو هفته اخیر و الان در انتهاترین ساعت هاش داره عذاب سنگین و زیادی رو بهم وارد میکنه. هر لحظه ای که به وضعیت الانم فکر میکنم، ذهنم میره سمت تماسی که روز آینده میخوام با مامانم بگیرم و حرفایی که میخوام بهش بزنم. حرفایی که میدونم تلخن و براش ناراحت ...
!*! گاهی باید به جنگ با رویا رفت!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
سلام.هنوز سه چهار روزی مونده تا بتونم بیام بگم چی شد و چی گذشت تو این مدت. ولی برای اینکه بازم یادم نره، یا حداقل اگه یادم رفت گهگاهی یادم بیاد، باید اینو بنویسم. روز بعد، صرف نظر از هر اتفاقی که بیفته (چه خوب و چه بد)، نباید به همین شکل ادامه بدم. بدون هیچ تردیدی، حتی یک چند صد میلیونیوم درصد هم ای...
!*! نگاه نکن به جرم من، نگاه بکن به کَرَمِت!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
1. دلم میخواست خوب بودم، از همه نظر. الانم نه که افتضاح باشم، ولی تو این چند وقت احساس کردم که به درد خودم نمیخورم. حماقت‌هایی در حق خودم میکنم که قطعا برای بقیه نمیکنم. دلم پره از خودم. خالی هم نمیشه، هیچجوره. اینو خواستم اینجا اعلام کنم که خدایا، من خیلی نااهلم، قبول دارم، اما نمیتونم بگم حاصلشم م...
!*! بی نام!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
سلام. دلم میخواست زودتر از اینها بیام و بنویسم. حداقل چیزهایی که برای تشکر لازم بود رو.حتی توی اون یکی وبلاگ هم نتونستم پست مربوط به اینترن شدنمو جامع کنم. فقط دو سه ماهشو نوشتم و کلی حرف بود برای گفتن؛ انگار که دارم ازش فرار میکنم.اینجا هم، هم باید از اون مهربون‌هایی که بهم کمک کردن تشکر کنم، هم با...
!*! Emotional Rollercoaster!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
1. فرشید. فرشیدو توی وبلاگ سرچ کنین، چیز خاصی ازش ننوشتم. باعث تعجبم بود، فکر میکردم در مورد اون شبی که موندنشو خواستم نوشته باشم. حالا اشکالی نداره، وقت هست و الان مینویسم.دو شب قبل، فرشید رو بعد از 12 سال دیدم. فکر کنم دو سالی بود که تو فکرش بودم ولی نتونستم شماره‌ای ازش پیدا کنم که بهش وصلم کنه. ...
!*! ببین ازت بریدم، خسته‌ام از دورویی!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
بله میدونم خودم گفتم ادامه مطلب نمیذارم یا همچین چیزی، ولی توی این 4-5 ساعتی که از دیشب تا الانِ 6.5 صبح گذشته هم اتفاقاتی افتاد که بیشتر از قبل دلمو سرریز کرد.بحث انتظار داشتن خیلی عجیبه. جالبه که برای نوشتن توی پست قبلی، این رو هم یادداشت کرده بودم: «توقع، توقع، توقع». نمیدونم اون موقع چی توی ذهنم...
!*! من دلم پاکه طاقت میارم!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
اول از همه یه بار دیگه میخوام از پست‌های قدیمی کپی کنم چون مرتبطه (11 اسفند 98)«خلاصه که الان دلم خیلی خفه است، خیلی تنگه، خیلی. اذیتم واقعا. پست های سال 91 رو خوندم، وقتی از کوچه برگشته بودم، وقتی برای اولین سال در تمام زندگیم، برای اولین تابستون تونستم یه عده رو داشته باشم که میدونستم به خودم تعلق...
!*! وقتی که بارون میشیو، بی‌چتر می‌باری به من!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
وقتی که بارون میشیو بی‌چتر میباری به منمیفهمم از آرامشت، حس خوشی داری به منچندین‌تا 23 رمضون گذشته و من چیزی برات ننوشتم. الانم 23 رمضون نیست و دو ماهی میگذره از موعدش ولی روز و روزگار خاص و تعیین‌کننده‌ایه.چندماه اخیر به جز حوادث سیاسی و اجتماعیش که خیلی کند گذشت، اتفاقات دیگه‌ای برام داشت که خیلی ...
!*! محکم بشین دلم، این دور آخره!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
سلام و ظهر به خیر.ته دلم امیدوارم که روزهای آخر باشه. البته از طرف جراحی احساس کمی خطر میکنم ولی خب، توکل به خدا. 1) یکشنبه - ۲۱ تیر - صبح - آتل‌گیری2) سه‌شنبه - ۲۳ تیر - شب - اورژانس3) پنجشنبه - ۲۵ تیر - شب - Fast4) شنبه - ۲۷ تیر - شب - اورژانس5) دوشنبه - ۲۹ تیر - صبح - بخیه (جا‌به‌جا شد با آتل‌گیر...
!*! Todo sin ti está mal!*! - تاریخ: 1405/6/12 ساعت: 8:35
فکر نمیکردم دو هفته گذشته باشه، ولی الان که ادامه مطلب رو مینویسم احتمالا 16 مرداده (چک کردم و مطمئن شدم). ناخونامم دوباره بلند شده و سرعت و دقت تایپم خیلی اومده پایین، ولی ریسک نمیکنم که دوباره کوتاهش کنم. توی همین دو هفته هم چندتا از چیزایی که میخواستم بگم رو یادم رفته.1. دوتا بودن. نمیگم دوتا کمه...
!*! تو رو از دست دادم که بد و بدتر شم !*! - تاریخ: 1401/10/8 ساعت: 12:29
برق چشمون سیاهت، ابرو تو صورت ماهت، با نگاه بی گناهت، لعنتی چیکار کردیتو شبام موتو ندارم، ماه ابروتو ندارم، رو به روم روتو ندارم، حالمو خمار کردیرو بخار شیشه اسمت، دل کشیدم پیشه اسمت، عطر بارون میشه اسمت، سالو بی بهار کردیتو چشام حسرت و ماتم، تو نگام یه عالمه غم، همه غصه ها رو با هم، تو دلم قطار کرد...
!*! تا فراموش بشم، یه کمی وقت میخوام !*! - تاریخ: 1401/10/8 ساعت: 12:29
سلام.احتمالا این آخرین پستی باشه که مینویسم و در واقع همین هم پست نیست، صرفا اطلاع رسانیه یه جورایی. یه سری تشخیص هایی داده شده و خودمم گذاشتم برای خودم و برخلاف چیزی که احساس میکردم احتمالا داشتن این وبلاگ «سم است برایم». اینکه یه سری چیزها رو اینجا بنویسم به درون ریزی بیشتر منجر میشه و علی الظاهر ...
!*! If That's What Love's About, Then I'm So Good Without !*! - تاریخ: 1401/10/8 ساعت: 12:29
1. خیلی باید مینوشتم و ننوشتم، و خب حس های مختلف میان و میرن. صبر نمیکنن تا یکجا نوشته و ثبت بشن. بنابراین اونچه که بین پست قبلی و این پست گذشته دیگه گذشته و ذکری ازش نخواهد بود.2. درس رو مدت هاست که جدی شروع کردم و اخیرا دنبال اتفاقات خیلی مهمتری ام در این زمینه و کار خیلی بزرگی رو براش شروع کردم. ...