خرید بک لینک

این ترم شروع کارش و حتی ادامه ش خیلی خوب بود، اما این دو هفته اخیر و الان در انتهاترین ساعت هاش داره عذاب سنگین و زیادی رو بهم وارد میکنه. هر لحظه ای که به وضعیت الانم فکر میکنم، ذهنم میره سمت تماسی که روز آینده میخوام با مامانم بگیرم و حرفایی که میخوام بهش بزنم. حرفایی که میدونم تلخن و براش ناراحت کننده است، ولی باید بگم که بدونه منم ناراحتم، بدونه زورمو زدم و حداقل فعلا نشده.

اونقدر خودم میتونم دلیل برای موفق تر نشدنم بیارم که نیازی به بهانه و شرح بقیه نیست. نمیتونم بگم گند زدم چون کارایی و نتایجم توی این ترم در تاریخ تحصیل دانشگاهیم بی سابقه بوده، ولی راحت بگم، کافی نبود؛ کافی نبودم و تازه الان حالیم شده که برای کافی بودن چقدر تلاش زیادی نیازه. یه چیزی تو ذهنم میگه بسه دیگه، نمیتونی، زودتر بمیر راحت کن همه رو از خریت هات. یکی هم از بالا بهم میگه میتونی ابله، هنوز نه فشرده شدی و نه آب. زور بزن، بفهم دنیا روشش جور دیگه است.

!*!  نقاب میزنم، که حتما منو گم کنی  !*!

و من الان، توی لحظاتی که تحت فشارای زیادی از طرف بنی آدم و رفتار و گفتارشون، از عسکری و افکارشون، از خودم و بازدهم و البته اتفاقات نیفتاده گذشته ام، نیاز دارم که زمان بگذره. شتابان بگذره. حتی تحمل اینکه فکر کنم و بگم 6 ماه دیگه، فقط 6 ماه دیگه، واقعا برام از خیلی دردهای جسمی سخت تره. جنون آمیزه که وقتی این 6 ماه تموم بشه (حتی با همه فکرهای خوب و مثبتی که در موردش دارم)، بعدش باید بگم فقط 18 ماه دیگه؛ و بعدش فقط 4 سال دیگه و بعدش فقط 2-3 سال دیگه و تازه اون موقع بتونم اندازه نوک ناخون یه گربه احساس کفایت کنم.

احساس کنم این همه سختی و دشواری که درست کردم رو شاید بتونم جبران کنم، اینکه اتفاقای تلخی رو برای بقیه رقم زدم، اما بعدش تونستم با یه چرخش 180 درجه‌ای، اگه هم کام‌شون رو شیرین نکردم، حداقل اون طعم تلخی که براشون ایجاد کردم رو از بین ببرم.

نصف چیزی که تو ذهنمه همین نبودن و نداشتن این دغدغه هاست، نمیگم راحت بودم چون اصلا نبودم که بخوام راحت یا ناراحت باشم، ولی حتی اگه خودم هم نبودم، حداقل یه عده دیگه به احتمال خیلی زیادی میتونستن شادتر باشه. بعیده من شادی خاصی به زندگی کسی اضافه کرده باشم که با نبودنم تغییر محسوسی توی زندگیش ایجاد بشه.

همیشه فکر میکردم تفاوت دارم با بقیه و باید کار خاصی انجام بدم و کارای معمولی یا حداقل روش های معمولی برای انجام کارا برای من نیست؛ از فکرایی که شاید خیلی ها داشته باشن و موفق هم بشن چون آدم وار زندگی کردن، من اما خرم، امشب داشتم میگفتم و از ته دلم گفتم و شاید جدی نگرفت چون مثل همیشه با لحن شوخی قاطیش کردم، ولی واقعا من حیوونم. حیوون خاصی هم هستم، چون از هر حیوونی اینطور وضعیتی برنمیاد. به هر حال، الان میبینم حتی کارهای معمولی هم برام سخته و از اون خاص بودنی که از خودم انتظار داشتم چندین کهکشان فاصله گرفتم (البته با این احتمال بعید که یه زمانی تو اون موقعیت بودم).

الان میدونم که اوضاع خرابه، نه چون خود اوضاع فعلی خرابه، چون قبلا خراب بوده و چندتا اجر کوچیک روی هم گذاشتن قرار نیست همه خرابی ها رو جبران کنه (هرچند من تا همین دو هفته قبل اینطور امیدی داشتم و شاید همین از بین رفتن امیده که اینقدر روحمو از بین برده). برای درست شدن اوضاع تلاش قابل ملاحظه ای لازمه و برای تبدیل شدن اوضاع به چیزی که ایده آل منه نه تنها تلاش فوق العاده زیادی لازمه، بلکه گذشتن از خیلی چیزها هم لازمه، کنار گذاشتن بعضی خوشی های لحظه ای نه به صورت موقت بلکه برای همیشه. شرایط سنی من اقتضا میکنه که یه سری لذت هایی که حداقل به نظر خونواده م مناسب سنم نیست رو کنار بذارم. نمیدونم میتونم یا نه، چون فکر میکنم محمود با همین کارا و بزرگ نشدن در این زمینه ها تعریف میشه. فکر میکنم موفقیتی که توی ذهنم بولد شده با وجود همین آدمی که هستم برام لذت بخشه و نه تبدیل شدن به یه سوژه روتین توی این راه. دلمم میخواد همینطور باشه و میخوام امتحانش کنم، نمیخوام بگذرم از اون لذت های کوچیکی که هنوز برام مونده. نمیفهمم چی دارم مینویسم حتی. چند دور بازنویسی نیاز داره.

همه اینا برمیگرده به همون تماس تلفنی روز آینده، نمیدونم چطوری طی میشه. از خدا هم نمیتونم حداقل خیلی رک کمک بخوام و غیرمستقیم باید بگم که نیازش دارم چون چند وقت اخیر خیلی آدم با آبرویی نبودم. همین تازگیا توی شرایط سخت متعدد و پیاپی کمکم کرد ولی من کم گذاشتم و الان ساده بگم روم نمیشه.

ولی امشب قولشو میدم، به زودی هم میام و یه پست ثابت میزنم براش، یه ریمایندر میذارم که هی یادم بیاد و زور میزنم. با روش خودم، با ایده احمقانه و همیشگی ریاضت کشیدن.
با اعتراف به اینکه خریت زیاد کردم، ولی نباید قبول کنم که خریت جزوی از شخصیتمه و اگه هم قراره خریت کنم، توی جمع دوستای نزدیک خودم باید بروز کنه و نه توی کارهایی که قراره تمام پایه های زندگیم روش ساخته بشه (و دوباره به این فکر میکنم که چقدر خرم که در این سن هنوز دنبال ساختن پایه ام برای زندگی، توی سنی که خیلی ها چند طبقه بردن بالا، من همچنان دنبال پی ریزی ام)

پس برای هزار و چندمین بار، به توکل نام اعظمت ای مهربانِ غفورِ بلندمرتبه پرحوصله همیشه در کنارم
بسم الله الرحمن الرحیم

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

صفحه بندی