اول از همه یه بار دیگه میخوام از پستهای قدیمی کپی کنم چون مرتبطه (11 اسفند 98)
«خلاصه که الان دلم خیلی خفه است، خیلی تنگه، خیلی. اذیتم واقعا. پست های سال 91 رو خوندم، وقتی از کوچه برگشته بودم، وقتی برای اولین سال در تمام زندگیم، برای اولین تابستون تونستم یه عده رو داشته باشم که میدونستم به خودم تعلق دارن، میدونستم هیچکس، هیــــــــــــچکس نیست که بتونه بیاد محبتی بهشون بکنه که اونو به من ترجیح بدن. من مراقبشون بودم، من مرجع شکایتشون بودم. حتی اگه در طول روز درگیری پیش میومد نگهش میداشتن شب به من میگفتن، اون دوره ای که دیگه هیچکسی نمیرفت مامان باباشو بیاره و بگه بابا/مامان فلانی منو زد یا بهم فحش داد.
بعضی وقتا فکر میکنم واقعا دارم رویا پردازی میکنم و قصه میگم، اونقدر که تصورم شیرینه از اون روزا. این وقتا که نگاه میکنم و میبینم در بهترین حالت دو سال دیگه تازه میتونم روی پای خودم وایستم و دو دو تا چاهار تا میکنم که بفهمم چه مرگمه، که بدونم من توی چه شرایطی موفق بودم و اصلا موفقیت رو چه جوری باید تعریف کنم، یاد اون موقعا میفتم، اون شرایط رو میخوام. شاید اصلا لازمه درست شدنم و آدم بودنم اون شرایط باشه. اما به هر دلیل صحیح و ناصحیحی نمیتونم. چندین و چند بار فکرش رو کردم، واقعیت اینه که اگه بیرجند بودم با وجود همه محافظتی که میکردم از خودم و دور و بری هام بازم اینطور نبود که هیچکسیو نبینم. شاید حتی همه رو میدیدم. شایدم نه، نمیشه قطعی گفت. نمیشه اعلام حتمی کرد.»
امشب در اوج درماندگی و تنهایی دوباره پیام دادم بهش. به کی؟ به کسی که الان دیگه میتونم بگم بزرگترین، مهربونترین، وفادارترین، انسانترین، رفیقترین و همراهترین آدم تاریخ کوتاه منه. چیکار کردم؟ آهنگ داد نزن تتلو رو براش فرستادم و گفتم یادته؟ و یادش بود که نصفه های شب با هم میرفتیم پارک سر فلکه و توی راه با هم سهتایی داد میزدیم و میخوندیمش با تتلو.
وقتی اون پستو توی اینستاگرام میذاشتم شاید واقعا یه شعار بزرگ بود:
Tu y yo estamos tres metros sobre el cielo، ولی الان یه واقعیت بزرگه. میدونم، میفهمم، آگاهم که شاید دو روز دیگه یه اتفاقی بیفته که از حرفای الانم پشیمون بشم، اوکی، من این روزا به ناپایداری دنیا بیشتر از هرچیزی ایمان آوردم، ولی ابوالفضل رو که توی وبلاگ سرچ کنین به این برآیند هم میرسین (23 فروردین 98):
«ابوالفضل. هنوز که هنوزه خاطره خیلی واضح و روشنی از اولین دفعه ای که دیدمش توی ذهنم هست و اگه بیش از حد به اون موقع و اون شب فکر کنم احتمال زیاد چند قطره ای خواهد چکید از چشمم. شاید اگه شرایط براش مثل بقیه بچه ها پیش میرفت میتونستم از عبارت «معصومیت از دست رفته» استفاده کنم، اما واقعا از دست نرفته. ابوالفضل هنوزم بهترین کسیه که میتونم به عنوان دوست و رفیق روش حساب کنم و واقعا متاسفم که توی این چند ماه و شاید چند سال اخیر نتونستم اون چیزی که لازمه براش باشم.
نمیدونم اون در موردم چه فکری میکنه، یا چقدر ممکنه ازم ناراحت یا دلگیر باشه، اما کمی احساس میکنم دارم از دست میدمش. شاید قبل تر ها فکر میکردم سامان میتونه ابوالفضلی باشه که توی مشهده، اما یه زمان خیلی کوتاه ثابت کرد که اشتباه میکنم و ابوالفضل یکی یه دونه است (همین الان بهش پیام میدم و امیدوارم بیدار باشه، شاید یه گفتگوی کوتاه منو از گفتن چند جمله بعدی منصرف کنه. Yes بیداره ).
بقیشو بعدا مینویسم اصلا. کاش میشد بفهمیم، کاش میشد بگم»
بنابراین وقتی توی این 6 سال اخیر و در واقع توی این 15 سال اخیر ناپایدار نبوده، میتونم الانم به موندنش توی همین قالبی که داره امیدوار باشم. بهش پیام دادم و گفت کاش مثل اون شبا دوباره داشته باشیم، گفتم منم امیدوارم بشه و امیدوارم که بتونم تابستون بیام بیرجند و بگردیم اون خیابون تکراری و همیشه دوستداشتنی رو، بهش گفتم با خونواده خیلی شکرآبم و باید بهم جای خواب هم بده و گفت غصهشو نخور! ابوالفضل، ابوالفضل چُغُکی که فقط 7 سالش بود و اومد برای اولین بار با من 19 ساله و بقیه بچهها فوتبال بازی کنه، توی موقعیتی که 22 سالشه و من 34 سالمه بهم گفت غصه نخور، و نخوردم، میگه بیا آشتیتون بدم :)))
یادش به خیر اون روزا. همه بچههای کوچه از بابام میترسیدن. وقتی بابام میخواست ماشینو از پارکینگ دربیاره همه متوقف میشدن و میرفتن کنار کوچه وایمیستادن، حتی امین و ایمان هم فکر کنم از شوهرخالهشون میترسیدن :))) چرا بزرگ شدیم آخه؟ حکمتتو شکر.
شماره نزدم نه؟ خب اینایی که گفتم باشه شماره 1.
2. طاقتم را تمام کردند. از گروه خانوادگی با عموها و عمه و بچههاشون، از گروه خونوادگی 8-9 نفره خودمون، از گروه خواهر و برادری 4 نفره خودمون خارج شدم. همه افرادی که ممکن بود به طریقی بتونن منو توی هر کدوم از این گروهها عضو کنن رو گذاشتم توی لیستی که نتونن اد کنن منو به جایی. در زمان حاضر عمو حسن آقا، سر دسته فتنهسازهای سال 92 که باعث شد کلی از خاطراتم از بین بره و شعر جذاب تنفر رو براش سرودم، زنگ زده و میگه چرا رفتی؟ حیفه، باید قدر همو بدونیم.
بنده خدا نمیدونست توی روزایی زنگ زده بهم که تمام خاطراتم از سال 91 تا همین چند ماه قبل برام زنده شده و نمیتونم باور کنم دلسوزیشو.
محمدمهدی عمه پیام داد که چرا رفتی از گروه و گفتم خوشم نمیاد از عسکریا، بسشونم.
راضیه پیام داد که چرا رفتی از گروهها؟ مامان و بابا این بار چه دستهگلی به آب دادن.
فاطمه پیام داد و گله کرد که جمع چهارتاییمونو به هم زدی.
ولی خب اون دو بنده پاک و منزه خدا چیزی نگفتن، میدونم که براشون چندان مهم نیست و الان اولویتشون چیز دیگهایه. اگه در روز جاری و زمان آینده هم نه، بعد پنچشنبه و جمعه قطعا داستان خواهیم داشت. داستانهای دنبالهدار.
3. یادم نیست دیگه چی میخواستم بگم. فکر کنم باید در مورد یکی از استادای عفونی هم بنویسم. به جز استاد حداد. امروز خیلی با مهربونی شرایطمو درک کرد و خب بذار اینطوری بگم که چون برخورد قبلیمون موقعی بود که کمی عصبانی بود از اینترنا، واکنشش ورای تصورم بود. نه اینکه فکر کنم ممکن بود دعوام کنه، چون واقعا شرایطم طوری بود که قابل درک باشه، اما واقعا مهربونی فوقالعادهای به خرج داد، برای چند لحظه و دقیقه هم که شده احساس حمایت کردم، اینکه یه نفر داره به وضوح میگه: کاری از من برمیاد برات انجام بدم؟ و برای منی که تنها افتاده بودم گوشه دنیا، همینم یه جریان نور عظیم بود. ممنونم ازت دکتر.
فعلا چیز دیگری نیست. باید باشه، مطمئنم. ولی یادم نمیاد. فکر کنم در مورد پرسپولیس هم میخواستم بنویسم، در مورد بشار و خیلی چیزهای دیگه.
یه شعر هم بعدا اضافه میکنم. فعلا باید برم
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور