خرید بک لینک

1. فرشید. فرشیدو توی وبلاگ سرچ کنین، چیز خاصی ازش ننوشتم. باعث تعجبم بود، فکر میکردم در مورد اون شبی که موندنشو خواستم نوشته باشم. حالا اشکالی نداره، وقت هست و الان مینویسم.

دو شب قبل، فرشید رو بعد از 12 سال دیدم. فکر کنم دو سالی بود که تو فکرش بودم ولی نتونستم شماره‌ای ازش پیدا کنم که بهش وصلم کنه. این دفعه که رفتم بیرجند، همون شب اول رفتم مغازه خواهرش و گفتم شماره‌ای که بهم دادین رو جواب نمیده و شماره دیگه‌ای ازش گرفتم، همون موقع زنگ زدم و باهاش صحبت کردم.

!*!  Emotional Rollercoaster  !*!

بقیه‌ش باشه سر فرصت، الان اگه بنویسم در حق فرشید نامردی کردم. (از اینجا به بعدشو سه‌شنبه 9 اردیبهشت نوشتم)

خب فرشید. فرشید حدودا یه سال ازم بزرگتر بود و اصلا یادم نمیاد به واسطه رضا اومد توی جمع‌مون یا چه قضیه‌ای بود، ولی پنجم دبستان بودم که مرتب میومد فوتبال و تابستون همون سال فهمیدم هرسال میره مشهد یکی دو ماهی و خونه مادربزرگش میمونه، حالا چرا و ایناشو نمیدونم، همون موقع هم خیلی برام سوال پیش نمیومد که چرا، فقط اگه چیز ناراحت کننده‌ای بود غصه می‌خوردم. تقریبا مطمئنم سال اولی که باهاش آشنا شدم نبود و دومین تابستونی که از آشنایی‌مون میگذشت، دوستی‌مون خیلی شدت گرفته، به دلایل نامعلومی همیشه این چالش نداشتن دوست رو توی دلم داشتم، احتمالا توقعم زیاد بوده از یه نفر به عنوان دوست که نمیتونم به سادگی راضی بشم (البته الان ابوالفضل رو میتونم مثال بزنم یا خیلی‌های دیگه رو، مثلا امین و ایمان رو هم تا حدی زیادی، ولی این دفعه آخری که امین رو ندیدم و ترجیح میداد با دوستاش بره خوابگاه برام گرون و سنگین تموم شد، سختم بود، حالا بگذریم، بعدا غصه‌شو میخورم، الان میپردازیم به فرشید).

آره خلاصه خیلی با فرشید احساس صمیمیت میکردم، یه جمله طلایی که از اون موقع یادمه، آخرین روزی که قرار بود شبش بره مشهد، میخواستم دوچرخه‌شو بردارم و تا خونه برم و نمیدونم چی بیارم یا بذارم و بهش گفتم برش دارم، با یه خنده‌ای که تصویر و صداش همین الان تو ذهنم زنده است گفت: تو آزادی هر غلطی میخوای بکنی. بد به نظر میاد؟ بد به نظرم نیومد و خیلی هم حال کردم :))) خلاصه اون روز فوتبال بازی کردیم و شب، توی ناله‌های شبانه‌ای که با خدا داشتم گفتم یه روز دیگه بمونه، برام قابل باور نبود که تابستون به این سرعت برام تموم بشه.

زمان آیندهش وقتی برای فوتبال رفتم و نرفتم دنبالش چون نبود، بعد از چند دقیقه خودش اومد و گفت نمیدونم به یه دلیلی دیشب نرفته و امشب میره، دلیلشو نمیدونم چون برام مهم نبود، خوشحال بودم که مونده بود. هرچند که اون شب رفت، ولی من از اینکه یه روز دیگه بود خوشحال بودم.

طبیعی بود که وقتی برگشت دیگه مثل قبل رفتنش نبودیم (شایدم طبیعی نبود، ولی همین بود که گفتم). بعدش دیگه توی یه سطح متوسطی از دوستی ادامه دادیم تا حدود 12 سال قبل. برای اینکه بقیه‌شو بگم باید برگردم به اون موقعا و یه سری جمله‌های گلچین شده رو از پست‌های اون سالا تکرار کنم.

2. من اولین بار دوم دبستان توی کوچه با کسی آشنا شدم و با رضا آشنا شدم، تازه خوشحال بودم که یه دوستی دارم که همسایه هم هست و همکلاسی هم هست، ولی رضا دچار دیابت شد و باباش مدرسه‌شو عوض کرد و بردش مدرسه‌ای که خودش بود تا بتونه انسولین‌شو به موقع بزنه و حواسش بهم باشه. به هر حال اون موقعا ما یه تعداد بچه‌ای بودیم که توی همین حدود سنی بودیم، من و رضا و مهدی علیزاده، مهدی محسنی و بعدها فرشید، یکی از بچه‌های فروغی (فکر کنم مسعود) و ابوالحسن عجمی، و یه سری بچه‌ها بودن که از ماها بزرگتر بودن، سه تا از پسرای آهنی، مهدی مصطفوی، پسر بزرگتر آقای لاخی (اسمشو نمیدونم)، بچه‌های شفیعی و یکی دو تا دیگه از بچه‌های عجمی و یه سری که از ماها کوچیکتر بودن مثل امیرحسین مجیدی و محمد اسماعیلی و حامد حسینی و سجادهای یدالهی و درزی و تقی‌پور. و این جماعت حالا هر روز با یک مقدار کم و زیاد (و مقداری فاصله زمانی بین اضافه شدنشون و رفتنشون از جمع‌مون) ولی فوتبال بازی میکردیم.

کلا اینطوری بود شرایط که وقتی یه کم بزرگتر میشدن، دیگه اون لایف استایل فوتبال توی کوچه خیلی مقبول نبود، بنابراین بچه‌های آهنی و هم سطحاش بعد یه مدت دیگه به کلاس‌شون نمیخورد که فوتبال بازی کنن و ماها شدیم بزرگای فوتبال اون کوچه. توی اون تایم که من و رضا بیشتر سردمدار بودیم با کوچه‌های پایین‌تر و به خصوص سجاد 1 (ما سجاد 11 بودیم) زیاد مسابقه میدادیم و کلا خیلی فضا متفاوت و جنگجویانه بود نسبت به دوران ریاست آهنی‌ها :)))). چند سالی گذشت و ماها هم سال آخری و دانشگاهی شدیم، بنابراین رضا و مهدی و اینا هم کم‌کم دیگه نمیومدن فوتبال و دیگه باید این کسوت رو میسپردیم به جمعیت بعدی، ولی خب من ول کن نبودم. بازم معمولا به عنوان نفر اول میرفتم و جمع میکردم بچه‌ها رو و فوتبال بازی میکردیم. دوباره جمعیت سنی امیرحسین و محمد از کوچه رفتن و دانشجو شدن و رفتن، نوبت رسید به امیرنوری و محسن و عارف و احمدلاخی و ایناها، همزمان یه عده کوچیکتر بهمون اضافه شده بودن، مثل دوتا محمدامین، امیرحسین علیزاده و داداش چلغوزش (محمدجواد)، امیرحسین اکبری و تعدادی از بچه‌های کوچه‌های پایین‌تر که توی این مدت جذبشون کرده بودیم و البته امین و ایمان و ابوالفضل و شایان که همون حدود سال 91 و 92 اومدن. دوباره امیر و عارف و ... وارد فاز شلوار جین و No Football شدن و البته به جز امیر که همچنان گهگاه میومد بقیه‌شون پریدن و من موندم و بقیه کوچیکترایی که حالا دیگه خیلی کوچیکتر ازم بودن، ولی همچنان میرفتیم و فوتبال بازی میکردیم و واقعا هم همچنان برام لذت بخش بود.

حالا بین اینهایی که ازم کوچیکتر بودن، از امیرحسین و محمد بگیر تا ابوالفضل و ایمان و امیرحسین اکبری که کوچیکترین‌هامون بودن، یه سری فرهنگ‌سازی‌هایی کرده بودیم. قبلا دعوا توی فوتبال خیلی زیاد بود و قهرهای طولانی، ولی بین ماها دیگه خیلی اندک و محدود بود و خیلی بین خودمون مهربون بودیم، هرچند که شاید هرکسی از یکی دیگه خوشش نمیومد (مثلا ایمان با امیرحسین مجیدی خیلی حال نمیکرد:))) ) ولی توی اون جمع همه اوکی بودن با هم و درگیری نداشتیم؛ یا سعی میکردم به جای فحش‌های رایج یه سری چیزای دیگه مثل عنکبوت و اجنبی رو توی دهن‌شون بندازم که موفق هم بود و یکی از چیزایی که توی اون خیابون بی سر و ته به عنوان قانون گذاشته بودیم این بود که هر کی توپو شوت کنه و دور بره باید خودش بره توپو بیاره و ربطی به اینکه اوت شده، کرنر شده یا گل نداره؛ محکم زدی خودت میری میاری. حالا این بین هم یکی میخواست ارادتشو به اون یکی نشون بده به جاش میرفت توپو بیاره و خیلی چالش سختی نبود که بخواد مشکل ساز بشه. حالا بریم سراغ ادامه داستان فرشید.

1/1. خب بعد یکی دو سال دوباره من و فرشید و رضا و مهدی هر چهارتامون توی فوتبال بودیم. بچه‌هایی که این مدت هم باهام فوتبال بازی میکردن هم بودن و من خیلی دلم برای همه‌شون میرفت. توی اون موقعیت و همه کارایی که توی ذهن خودم فکر میکردم من کردم و یه چیزی برای خودم درست کرده بودم که بابتش خوشحال بودم (ایده‌م این بود که برای بچه‌های کوچیکتر از خودم کسی باشم که وقتی کوچیکتر بودم کسی برام اونطوری نبود)، اینکه یکی دیگه بیاد و بخواد نظمشو به هم بزنه برام سخت بود. اون شب چون بین سن ما چهارتا و بقیه شاید بیشتر از 6-7 سال فاصله بود، اینکه مثلا رضا توپو بزنه ته خیابون و خودش بیاره یه مقداری سنگین بود براش. خب رضا و مهدی برادرای کوچکترشونم بودن و اونا رو میفرستادن دنبال توپ، ولی فرشید یه بار که توپو زد و رفت خیلی دور، نرفت و میخواست یکیو بفرسته که با مقاومت رو به رو شد و بحث اجبار پیش اومد و منم گفتم نه بچه‌ها کسی نره تا خودش بره، اونم لج کرد و نرفت و فوتبال به هم ماسید. اون شب ما با بچه‌ها مثل هر شب که بعد فوتبال میرفتیم پارک، رفتیم پارک. فرشید موند تو مغازه آقای نادی و دیگه ندیدمش.

تا همین چند روز قبل و بعد 12 سال (احتمالا این احمقانه‌ترین جمله‌ایه که میتونم بگم، اینکه به خاطر همچین اتفاقی یکی از دوستامو برای 12 سال نبینم). به هر حال شد، دوباره باهاش ارتباط گرفتم و اونم گفت که دنبالم بوده و شماره قدیمی‌مو داشته و خلاصه تعارفات و اینها. در نهایت قرار شد همون شب اگه تونست و اگه نه روز بعد عصرش همدیگه رو ببینیم.

روز بعدش ما زیردره بودیم و دیر رسیدیم، خیلی به خونواده فشار آوردم که زودتر برگردیم و همه هم میدونستن قراره فرشیدو ببینم و ناجور بود این شوق و اضطرابی که داشتم :)))) اونجا هم آنتن نبود که به فرشید خبر بدم دیرتر میرسم و در نهایت توی مسیر برگشت که آنتن اومد خودش پیام داده بود که هر موقع اوکی بود، بیست دقیقه قبلش بهم خبر بدی، حدود ساعت 6 و ربع رسیدیم خونه و منم برای ساعت 7 شب باهاش قرار گذاشتم.

مثل نمیدونم چی‌ها، دقیقا رأس ساعت 7 رفتم در خونه‌شون و اونم با یه فاصله چند ثانیه‌ای اومد. بذار راحت بگم که چاق شده بود، اون فرشید ترکه‌ای و کوچولو خیلی بزرگ شده بود. سوار ماشینش شدیم و بهش گفتم چقدر ذوق داشتم ببینمش، که چطور شد که تونستم ببینمش. رفتیم پارک و نشستیم.

من الان حتی با امین و ایمان و ابوالفضل هم رو به رو که میشم، یه چند دقیقه‌ای طول میکشه تا موتورمون گرم بشه و بتونیم مثل واقعی خودمون حرف بزنیم و با هم بخندیم. نمیخوام بگم خیلی فرشید خاصه چون واقعا این سه نفری که گفتم برام خاص‌ترن، ولی انگار که اون لحظه‌هه قرار نبود دیگه تکرار بشه. از همون اولش تا تمام دو ساعتی که باهم بودیم (و وویس گرفتم از همه‌ش) بدون مراعات هیچ چیزی هر چیزی که به ذهنم میرسید لازمه از این 12 سال بگم رو بهش گفتم، اونم گفت. بحثامون خیلی عمیق‌تر شد. در مورد خونواده‌ها، در مورد روزایی که باباش فوت کردن، در مورد مشکل کلیه‌ش که باعث شده کورتون مصرف کنه و وزنش زیاد بشه، در مورد احساساتی که توی این چند سال گذروندیم. و خیلی خوشحال بودم که تونستم باهاش اینقدر راحت صحبت کنم، اینکه اون تونست اینقدر راحت باهام صحبت کنه. خیلی حس خوبیه که بعد از چندین سال همچنان حفظ بشه این دوستیه، هرچند که اون سال‌های دورتر وقتی از مشهد برگشت اینطوری نبود، ولی الان خیلی حس قریب و دوست داشتنی‌یی بود.

توی آخرین لحظاتی که منو در خونه‌مون پیاده کرد بهش گفتم چی شد که ندیدیم همو، گفتم دلخورم از اون شب و از این سالایی که گذشته و ندیدمش و اونم ‌گفت. احساس اینکه دوباره یه ارتباطی برام برگشته خیلی لذت بخش بود. قرار شد دفعه بعدی که برم بیرچند بریم فوتبال، و خیلی منتظر اون دفعه‌ام.

3. عنوان پستو که دیدین، دقیقا همونجوری. چه به خاطر دیدار با فرشید، چه دیدن امیرنوری و احمدلاخی توی مغازه‌های خودشون، به خاطر دیدن ابوالفضل و تکرار اون ساندویچ خوردنای همیشگی که وقتی میرفتم بیرجند داشتیم، دیدن ایمان و ندیدن ناراحت کننده امین، دیدن دایی حمید و صحبت باهاش و مورد دیگه‌ای که جای دیگه در موردش زیاد نوشتم. واقعا هی این عبارت حرفه‌ایه مایکل (که نمیدونم مال خودشه یا از جای دیگه کپی کرد) توی سریال آفیس حال منه این روزا: Emotional Rollercoaster

4. با دایی حمید صحبت کردیم، طولانی و قابل قبول. یه دو بیت از مولانا خوند برام که البته سرچش کردم و مربوط بود به یه شعر طولانی تر:

ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم / ماه را از رخ پر نور بود جود و سخا
ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت / پیش ماه تو و میگفت مرا نیز مها

و کاش میتونستم ویدیوی اون موقعی که داییم گفت فهمیدی چی شد؟ گفتم نه، و دوباره خوندش و تصویری اجراش کرد رو میگرفتم و میذاشتم اینجا. من که احتمالا خیلی تحت تأثیر دایی‌ام و قبول دارم اینو، کلا خیلی باهاش بهم نه فقط خوش، بلکه ارزشمند میگذره. یه چیزی احساس میکنم بهم اضافه میشه.

دفترایی که توی زیردره داشته رو آورد نشونمون داد. اون موقعا که زیردره بود و توی کوه‌ها به ندرت آنتن داشت و اس‌ام‌اس میداد و من جوابشو میدادم. اون پیاما رو توی دفترش نوشته بود، که اون چی فرستاده و من چی جواب دادم. که دفترشو داده بود براش توش شعر بنویسم.

کاش حداقل میتونستم اون حسو بگم :))) واقعا نمیشه. شاید عنوان پستو عوض کنم اصلا، یا یه پست دیگه بعدا با این عنوان بزنم. رفتم تفسیر این بیتو خوندم، مثل چیزی نبود که از داییم گرفتم و اونی که داییم اجرا کرد خیلی جذاب‌تر بود.

احساس میکنم امشبم خسته شدم از نوشتن، دیشبم خوب نخوابیدم. شاید تاثیر اونه. هنوز سه چهار مورد دیگه مونده که بخوام اضافه کنم. شاید روز آینده. الان دیگه بیشتر نوشتن کم‌کاری به حساب میاد. (ادامه‌شو دارم ظهر 10 اردیبهشت مینویسم)

5. این قضیه رو توی همین چند روز اخیر، دو جای مختلف به یه آدم ثابت گفتم، من آدم راحت فراموش شویی‌ام. برعکس توی خودم هر از چندگاهی میگم بذار از فلانی یه حالی بپرسم که فکر نکنه یادش نیستم (چون واقعا به یادش هستم ولی جرأت و توان بروز دادنشو ندارم)، حتی همین سر زدن به وبلاگ بقیه و کامنت گذاشتن، خیلی وقتا میرم و پست‌های طولانی رو میخونم ولی عزم اینکه چیزی بگم یا کامنتی بذارم توم شکل نمیگیره. برای همینه که وقتی میرم بیرجند و ابوالفضل رو نمیبینم حس سیاهی دارم، یا الان که میبینم امین مثل قبل‌ها تمایلی نشون نمیده به اینکه همو ببینیم برام خیلی سخته. این که میدونم استعداد آسون فراموش شدنو دارم یه چیزه، و تجربه هر بار فراموش شدن یه چیز دیگه.

آرمان محمدی، علیرضا، حتی حامد حسینی و رامین، امیرعلی و خیلی‌های دیگه (خیلی‌ها در بیان من حداکثر 4-5 نفره :))) ) اینا کسایی ان که شاید دلم نمیخواد/نمیخواست فراموش‌شون بشم. من همیشه دلم میخواد بمونم تو یاد آدما، دلم میخواد نشونه بذارم براشون، دلم میخواد یه مشخصه داشته باشم که منحصر به فرد باشه برای طرفم و منو در بدترین حالات هم یادش بمونه.

من همیشه آدم عشق محبوبیتی بودم، شهرت نه ها، نمیخوام یه عده زیادی منو بشناسن، فقط میخوام یه عده‌ای هرچند کوچیک (در حد همون 4-5 نفری که قبلا بودیم) دوستم داشته باشن و بدونم اونجا یه جایگاهی دارم. بارها ازش مثال زدم توی وبلاگ و کانال، چه از موردایی که برای خودم پیش اومده (مثل مهدی موسوی و ایمان) و چه مواردی که موقعیت‌های خاص بقیه رو مثال زدم و دلم میخواست مثل و جای اونا باشم (برانکو، محسن مسلمان، دیگو کاستا، عالیشاه، کلوپ و...). شاید نه توی جمعیت بزرگی مثل استادیوم، ولی میخوام توی ذهن شلوغ یه سری افراد اسمم فریاد زده بشه :)

6. مَثَل هرچی سنگه مال پای لنگه رو اصلا ساختن مخصوص قاسمی. اینو خودش میگه به کسی نگو، منم با این فرض که اینجا رو کسی نمیخونه مینویسمش :)))) اینجا قبلا هم از قاسمی نوشتم و وقتایی که حالش خیلی رو به راه نیست، یه تیکه‌شو اسکرین‌شات میگیرم و براش میفرستم که بدونه خیلی هم اوضاعش سیاه نیست و من دلم پِیِشه. ولی خب واقعا دنیا برای قاسمی بد چرخیده این اواخر. توی همین روزایی که تازه قاسمی نامه دانشگاهشو گرفته بود و میخواست بره برای سفارت، یه لیستی از ترامپ دراومد که به زودی کلا به ایرانیا ویزا نمیدن (حالا نمیدونم قطعی شد یا نه، چون بازم قاسمی وقت سفارت گرفت و رفت)، بعدش رفت عمان و اونجا ریجکت شد، توی برگشت تو فرودگاه تهران بهش گیر داده بودن و این قاسمی ساده ما هم گفته بوده که برای سفارت آمریکا رفته و اون ملاعین هم برای اذیت کردنش چند ساعتی نگهش داشتن و بهش چرت و پرت گفته بودن.

دوباره دو هفته قبل رفته ارمنستان و دوباره ریجکت شده و توی مسیر برگشت که از تهران میخواسته برگرده مشهد همراه مادرش، یه عده پدرفراریِ ابلهِ وراثتی با لباس پلیس جلوی اسنپ‌شونو گرفتن و یه کیف که تمام مدارک شناسایی (کارت ملی و اتمام خدمت و گواهینامه و...) خودش به جز پاسپورتش که تو جیبش بوده و شناسنامه مادرش + 1600 دلار توش بوده رو به زور ازش گرفتن و فرار کردن. حالا دنبال المثنی هم که میره هر کدومشو میخواد بگیره میگن کارت شناسایی میخواد، پاسپورت قبول نیست. برای گرفتن مدارکش دستور دادگاه میخواد که باید از همون تهران بگیره، بهش گفتن شناسنامه‌ش 3-4 ماه دیگه میاد و برای آزمون آیلتس حداقل یه مدرک شناسایی به جز پاسپورت نیاز داره و همه چیزش بهم گره خورده.

خدا لعنت کنه اون بی‌شرفا رو، قاسمی تو چقدر میلنگی توی زندگی (مثل خودم). دیروز به شوخی بهش گفتم تو چطور زنده‌ای هنوز؟ گفت سید ببین چیه که تو هم با این وضعت به من اینو میگی :))). اینا تازه نصف بدبختیامه.

قاسمی! بارها گفتم و بازم میگم که تا خودم نخوام تو اینجا رو نمیخونی و هرگز هم نخواهم خواست (چون بهت گفتم اینا رو به کسی نمیگم و نمیخوام ببینی که نوشتمشون)، اما از همینجا بدون اینکه بهت بگم، میخوام اعلام کنم و بفهمی که به ندرت توی مشهد دوستی مثل تو داشتم و کمتر کسی اینطوری پایدار و طولانی مدت باهام در ارتباط مونده. هرچند تو هم تا ارتباطی شکل بدی خیلی طول میکشه (مثل خودم) ولی ارتباطت محکم ایجاد میشه (مثل خودم) و اگه روزی که رفتی از اینجا، احساس کنم که منو یادت رفته، میام همینجا و فحشت میدم، بی‌دست. بازم تو نمیخونی ولی من هر بار بخونمش دوباره فحشت میدم، پسرک نادان.

حالا کار ندارم به اینا، نمیخوام بگم دوستت دارم چون خیلی لوسه و میدونم قیافه‌تو چطوری میکنی، ولی بهت خیلی ارادت قاسمی :). تو آدم خوبی هستی، هرچند که کله‌ت گاهی اوقات باد داره، ولی اینکه هر چرتی میگی از درون ناراحتم نمیکنه و توان درک شوخی های نامعمول منو داری، برای من تبدیلت میکنه به یه آدم معتبر و درست حسابی.

7. نورا دیر جوش بود. دو سال، دوسال و نیم طول کشید تا بهم بگه دایی و بذاره بغلش کنم، و بعد هم سه سال دیگه طول کشید تا من به خودم جرأت و اجازه بدم که ببوسمش، بچه خواهرمو که به من میگفت دایی کوکی. شهریار اما نه، توی همون شیش ماه اول منو به رسمیت شناخت و باهام میخندید، تو همون سال اول بوسیدمش و خیلی زود بهم گفت دایی؛ اولین شبی که گفت دایی رو یادمه، انگار تازه یاد گرفته باشه حرف بزنه، عربده میکشید داااااااااایییییییییییییی و هی تکرار میکرد. شهریار با همه زود دوست میشد، عید دیدنی که میرفتیم سال 403 توی هر خونه‌ای میرفتیم بغل همه میرفت، اما نورا اینطوری نبود و به سختی به کسی روی خوش نشون میداد. (از اینجا به بعدش رو 11م نوشتم)

وقتی نورا کوچولو بود (یاد خواهر کوچیکه ابوالفضل افتادم که وقتی 3-4 سالش بود چقدر داش مشتی بود و چاکرم مخلصم میگفت بهم و به کوچولو میگفت کوجوجو) و همون حدود دو سالش بود توی دوران کرونا، توی یه ویدیو کالی که با خواهرم داشتیم، برای جلب توجه نورا که اون روزا هنوز باهام راحت و خوب نبود، ادا درمیاوردم و دوتا انگشتمو میکردم توی دوتا سوراخ دماغم. چند وقت بعدش فاطمه یه فیلم از نورا برام فرستاد (که توی کانال قدیمی هم گذاشتمش و توی کانال به‌روز هم میذارمش امشب تا خواننده‌های پرشمار این وبلاگ بتونن ببیننش) که نورا هم مثل من دوتا انگشتشو میکرد توی دماغش و میپرسید چرا دایی این کارو میکرد :))). چند هفته قبل که داشتم کانال قدیمی رو زیر و رو میکردم، این ویدیو رو دیدم و دوباره فرستادمش توی گروه خواهر برادریمون (گروه موسوم به ب‌ها) و فاطمه گفت با شهریار و آقا مرتضی و نورا چندین بار نگاهش کردیم.

چند روز بعدش که میشه حدود دو هفته پیش، قبل از رفتن اخیر به بیرجند با مامان ویدیوکال زدیم و شهریار هم اونجا بود، من معمولا این تماسا رو ریکورد میکنم و بعدا دوباره میبینم و لذت میبرم. توی یه لحظه‌ای از تماس شهریار گفت: دایی، و بعد دستشو تو دماغش کرد و شیطان مآبانه ابتدا به خنده کرد که اونم فیلمشو میذارم توی کانال :)))

اینا رو گفتم که بگم هر کدومشون به نوعی باحال و دوست‌داشتنی‌ان. ولی نورا برای من عزیزه به توان بینهایت :) خیلی ساده میتونم بین نورا و شهریار، نورا رو انتخاب کنم. نورا اون بچه آروم و تاحدی گوشه‌گیره که من عاشق این آدما و بچه‌هام، یه حس امنیتی داره برام. مثل عزیزهایی که دارم توی این روزگار و همه‌شون همینطورن، حتی وقتی نورا ترجیح میده با احمدرضا و محمدرضا (اون دوتا پسر عموی کوچک و خرش) بره خونه اون یکی بابابزرگش، باز چیزی از عزیز بودنش برام کم نمیکنه. همونطور که دوستی آدم‌های عزیز زندگیم با بقیه آدما چیزی از عزیز بودن‌شون کم نمیکنه برام و اتفاقا وقتی میبینم با وجود آدمایی که از نظر مکانی نسبت به من بهشون نزدیک‌ترن، بازم با من راحتن و صمیمیت بینمون در جریانه، احساس غرور و علاقه بیشتری میکنم.

نورا برای من همچنان همون جیگری داییه که خودش میگفت (باز تو کانال میذارمش) و همیشه میمونه، هر اتفاقی که میخواد بیفته.

8. اینطوری یادداشت کردم این مسئلهو برای نوشتن توی وبلاگ: به صورت رقت‌انگیزی، فصل اول ستایش منو به گریه وادار میکنه.

یه دورانی بود حوالی سال 1400 یا اوایل 1401، اصلا یادم نمیاد دقیقش رو، فقط حال اون دوران رو یادمه. یه جورایی احساس کمبود محبت داشتم، دنیا برام تیره بود، یه چیزی، یه چیز خیلی مهمی کم بود برام. بعد هر فیلمی میدیدم و نشونه‌ای از محبت توش بود، برام بغض و مقداری اشک همراه داشت. اون موقع شاید قسمت آخر فصل اول سریال 13Reasons Why یا اون قسمت خداحافظی مایکل توی آفیس خیلی برام اینطور حسی داشت.

ولی اوجش با همون فصل اول ستایش بود، اتفاقات فیلم همه‌ش برام معنای مهربونی میداد و بغضم میگرفت. حتی همون صحنه اوایلش که فردوس و اون پسرش پیشونی به پیشونی هم میسابیدن و بهش میگفت قاطر چموش. اون پدربزرگه که اسمش یادم نمیاد، اون وانتیه، اون عمه عزیز، اون لحظه‌ای که توی یکی از آخرین قسمتاش میگه: تقاص گرگو که از آدم نمیگیرن. همه‌ش چشمامو داغ و آبکی میکرد.

چند وقت قبل، شاید اوایل عید، دوباره همون حالو داشتم و دوباره فصل 1 ستایشو نگاه کردم و همون حس قبلی رو برام داشت. نه که فقط توی اون موقعیت، الان احساس میکنم همیشه دیدن محبت کردن یکی به یکی دیگه برام منقلب کننده و پراهمیته. براتون اونطور آدمایی آرزو میکنم که اطرافتون رو پر کنن.

-------- -------- -------- --------

از شنیدن این آهنگ خیلی ذوق میکنم، نمیدونم توش چی داره. توی کانال یکی از وبلاگی‌های سابق شنیدمش و خیلی گوارا بود برام. میخواستم نگهش دارم برای پست بعدی و توی صفحه اول بذارمش، ولی خودمو محدود نمیکنم. معلوم نیست کی دوباره بنویسم، پس اینجا هم میذارمش، پست بعدی رو هم با همین آهنگ میفرستم بره. دلم نیومد دیرتر بذارم. خیلی برام پر از حس‌های جورواجور و بزرگ و عزیزه. نمیدونم شاید اگه یه نفر دیگه بشنودش بگه این چه آهنگ نامناسبیه، ولی خب حال آدم خیلی تاثیر داره روی چیزی که گوش‌هاش میشنون و چشم‌هاش میبینن.

توی این مدت چندتا شعر هم نوشتم، عجیبه نه؟ خیلی فاصله افتاده بین آخرین شعری که نوشتم و این به‌روزها، ولی این فاصله اونقدرها هم پربار و موثر نبوده. این روزا بیشتر تکون میخوره دلم و یکی از فایده‌هاش همینه، که دستم دوباره به نوشتن میره و خوشحالم میکنه.

توی آسمونا منو میبری، خیلی بی‌دلیل حال بد منو میخری

مجید رضوی - کی میدونه

ببین راضی نیستم از چیزایی که نوشتم، برام ارزشمند نیست. نه به خاطر محتواش، چون حتما مهمه که نوشتم، نوع نوشتنمو دوست ندارم، اینطوری بگم که احساس توش کمه و فقط بیانش دادم. اصلا به عنوان پست نپرداختم، به اینکه این روزا چقدر احساسم متلاطمه. دیدن فرشید بعد 12 سال، امیرنوری بعد 3-4 سال، احمدلاخی بعد 6-7 سال، ابوالفضل بعد چند ماه، ایمان همینطور، ندیدن شایان و امین و اتفاقای دیگه‌ای که این روزا داره منو اینور و اونور میکشونه و باعث خوشحالیم میشه. اینا همه‌ش میشه همون عنوان پست.

اینا رو نتونستم بگم، نتونستم تبیین بدم، شاید به خاطر اینکه نتونستم آهنگی مناسب حالم پیدا کنم که منو هل بده و کلمه‌ها رو بندازه توی فکرم تا اینجا با دستام منظم‌شون کنم. در مورد فرشید کلی حرف توی دلمه، چقدر عزیز بودنشو میخواستم بگم و انگار نتونستم، چقدر میخواستم از امین گله کنم که ندیدمش. واقعا ناراحتم ازش، نه که اونو مقصر بدونم، من اونجا نیستم و اون باید با دوستاش ارتباطشو حفظ کنه که خودشو سرپا نگهداره، ولی دلم میخواست بیشتر تو دلش باشم. که حتی از خوابگاه پاشه بیاد منو ببینه و بره. دلم میخواست هنوز اونجور آدمی باشم که ایمان میگفت میخواد شبیه‌ش باشه، یعنی هنوزم ایمان بخواد مثل من باشه. الان از امین یه کم دلگیرم و نمیخوام بگم ایمانو بیشتر دوست دارم چون شاید اینطوری نباشه، چون دلیلی براش پیدا نمیکنم. البته ایمان گهگاه میاد اینجا رو میخونه، پس بذار بهت بگم ایمان، اگه هنوزم اینجا رو بخونی بیشتر دوسِت دارم :))).

چقدر من آدم از دست دادم توی اون محله. توی جاده بیرجند به مشهد داشتم فکر میکردم دفعه بعدی که برم بیرجند به کیا بگم برای فوتبال بیان و فکرم از اینکه چه بچه‌هایی بودن اون موقع و الان اصلا نمیدونیم حتی کجان هنگ میکرد.

در مجموع بخوام بگم، تو دلم خیلی چیزاست ولی انگار هنوز موقع بیرون اومدنشون نشده. باید هنوز منتظر بمونم. من برای حرفای توی دلم خیلی آدم پرحوصله‌ایم.

هر کی واقعا حوصله کرد و تا این آخر اومد دمش گرم، سلامت باشی دوست گرامی.



سوالات متداول

چرا !*! Emotional Rollercoaster !*! اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

!*! Emotional Rollercoaster !*! چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با !*! Emotional Rollercoaster !*! بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره خیلی چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به خیلی در این گزارش ارائه شده است.

برچسب: نویسنده: مهتاب صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 12 شهريور 1405 ساعت: 8:35

صفحه بندی