وقتی که بارون میشیو بیچتر میباری به من
میفهمم از آرامشت، حس خوشی داری به من
چندینتا 23 رمضون گذشته و من چیزی برات ننوشتم. الانم 23 رمضون نیست و دو ماهی میگذره از موعدش ولی روز و روزگار خاص و تعیینکنندهایه.
چندماه اخیر به جز حوادث سیاسی و اجتماعیش که خیلی کند گذشت، اتفاقات دیگهای برام داشت که خیلی سریعتر گذشت و طی شد و الان و چند ساعت دیگه احتمالا مشخص میشه که در معرض پدرشدن قرار گرفتم یا نه.
حرف، حرف گندهایه، به من نمیخوره ولی خب اتفاق، اتفاق شیرینیه (شاید این هم به من نمیخوره). به هر حال چیز دیگهای میخوام بگم.
این روزهایی که گذشته بازم بهم نشون داد که انگیزه داشتن چقدر میتونه روم تاثیر بذاره، نمیدونم شایدم اسمش انگیزه نیست ولی همونی که هست مهمه. نذر و قول و قرارهای قبلی سرجاش (که هنوزم ننوشتمشون ولی تا حدی دارم تلاش میکنم عملیشون کنم)، این یکی هم نوینترینشه که دیروز تصمیم بهش گرفتم و خواهیم (خواهی) دید که عمل میکنم بهش.
خلاصهش کنم چون وقت کمه و میخوام اصل مطلب رو زودتر بگم و برم، شاید اینترنت اونقدرها وصل نمونه:
اگه از اون 3-4 تا، بیشتر از یکیشون مونده باشه (نه که یکی کم باشه، ولی خودت میدونی منظورم چیه و توی دلم چیه)، بیشتر از قبل، مثل خر میشینم پای درس که آینده رو بهتر بسازم. روزایی رو بسازم که تو فکرم انداختی و میدونم که خوبی توشه چون تو توشی.
پس به توکل اسم بزرگت، مهربونِ پرحوصله دل بزرگ من xo
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور