1. دلم میخواست خوب بودم، از همه نظر. الانم نه که افتضاح باشم، ولی تو این چند وقت احساس کردم که به درد خودم نمیخورم. حماقتهایی در حق خودم میکنم که قطعا برای بقیه نمیکنم. دلم پره از خودم. خالی هم نمیشه، هیچجوره. اینو خواستم اینجا اعلام کنم که خدایا، من خیلی نااهلم، قبول دارم، اما نمیتونم بگم حاصلشم میبینم، چون چشمم به توئه. همین چند دقیقه پیش یادداشتایی که قبل امتحانا برات مینوشتم رو رفتم خوندم، خجالت کشیدم که باز بیام و بگم تو منو پیش ببر ولی باز تو ذهنم نورت روشن شد که تو خدایی و من خر کی باشم که بخوام از بزرگی تو صرف نظر کنم.
یادمه توی مصاحبه خیلی وقت پیشِ علی کریمی - که اون موقعا با علی دایی خیلی زاویه داشتن - ازش پرسیدن نظرت در مورد علی دایی چیه؟ گفت: علی دایی رو خدا بغل کرده (اگه اشتباه نکنم موقعی بود که علی دایی رو به تیم ملی دعوت نمیکردن و به عنوان مربی - بازیکن با سایپا قهرمان لیگ شده بود. شایدم نه)؛ و من چقدر دلم میخواد توی این موقعیت قرار بگیرم. دلم میخواد بغلم کنی و دیگه نیام پایین. دلم میخواد ولی استحقاقشو دارم؟ خودم که میگم نه، یه نه قطعی و بزرگ. اما، اما، اما بازم میخوامش، بازم تلاش میکنم بهت نزدیکتر بشم. روزایی مثل این روزا که استرس تمام دنیامو گرفته، از خودم ناامیدم و متنفرم از همه کارهایی که کردم و نکردم، فقط تو آرومم میکنی، فقط تو آب خنکی روی آتیشی که توم داره میسوزه و فقط تو حالمو خوب میکنی. پس بازم دستمو دراز میکنم و میدونم میگیریش.
2. قاسمی داره میره، یعنی کاراشو داره انجام میده. بالاخره از یه دانشگاهی تونست پذیرش بگیره و البته باید خودش هزینههاشو پرداخت کنه ولی به هر حال داره میره. تو این اوضاع افتضاحی که این نظام سرتاپا فساد و کثافت درست کرده، دیگه روم نمیشه بهش بگم نرو. دیشبم بهش گفتم برو که خوب داری میری. کاش منم دلشو داشتم. خشمم خیلی زیاده از شرایط، از اینکه دور میشن آدمایی که میشه باهاشون خوش گذروند. ولی چارهای نیست، متاسفانه این مدت، زندگی فقط خارج از ایران جریان داره. لعنت به تکتکتون بزرگواران بی مغز عامل این شرایط.
3. بازم قاسمی. قاسمی رو چند روز قبل خیلی شکسته دیدم. تا حالا اینطوری ندیده بودمش. اون قاسمی که همیشه میگفت ازدواج اینجوری و اونجوری، میگفت ازدواج نمیکنم و از این حرفا، به خاطر یه دختری که شاید دوستش داشت بغض کرده بود و من نمیدونستم چه واکنشی باید نشون بدم. نه میتونستم باهاش شوخی کنم و نه میتونستم بهش دل بدم و بذارم با بغضش ادامه بده. وقتی داشت داستانشو تعریف میکرد و پشت تلفن صداش میلرزید و مکث میکرد که آب دهنشو قورت بده و با آرامش صحبت کنه دلم سیاه میشد. خودش میگفت حقشه که نمیتونه با دختره باشه یا ازدواج کنه یا هر چیز دیگهای، ولی خب من که طرف قاسمیام. و شنبه همین هفته دختره رفت انگلیس، قاسمی هم که بره اونقدر از هم دور میشن که احتمالا دیگه فرصتی برای دیدار پیش نیاد. خود قاسمی میگه قبلاها هم شرایط طوری بوده که فکر میکرده نمیتونن با هم زندگی کنن و یه کم اخلاقاشون به هم نمیخورده، ولی هر چی که بوده، قاسمی رو لرزونده بود این خبر رفتنش. نمیتونم قضاوتی کنم ولی من پشت قاسمیام.
4. دوم اسفند آزمون پره است و هیچ چیزی طبق طرح و برنامهای که داشتم پیش نرفته. ولی باید بنویسم در مورد همه کسایی که بهم کمک کردن. خانم رضایی منشی ارتوپدی و دکتر موسویان، دکتر عطایی، دکتر ملکی، دکتر خروشی، دکتر حداد، دکتر موسوی و دکتر حسینی، دکتر سعدآبادی، آقای رحیمی و صدالبته خانم معینیزاده. از همهشون باید تشکر کنم و به زودی مینویسم ازشون و اگه بتونم حضوری هم بهشون میگم چقدر معنادار بوده حضور و کمکشون. خدا حفظشون کنه.
5. خدایا، منو از همه میتونمهای احمقانهم در امان بدار. از همه ادعاهای پوچی که توی مغزم شکل میگیره و میدونی که نمیتونم. من شاید خیلی باشعور نباشم، تو هدایتم کن و نذار وارد مدار خریتم بشم.
من اگه یه کتاب 1000 صفحهای بهم بدن و بگن 1000 روز فرصت داری اینو بخونی، روز اول تقسیمش میکنم و میگم روزی یه صفحه، روز اول احتمالا نصف صفحه میخونم و زمان آیندهش دوباره تقسیم میکنم و باز همین داستان. میبینی از 1000 روز 700 روزش گذشت و من فقط 20 صفحه خوندم، تقسیمش میکنم و میگم روزی 3 صفحه میخونم، 20 صفحه هم خوندم و میگم اندازه یه هفته خوندم پس سبکتر شروع کار میکنم، تو این هفته 4 صفحه میخونم و بعد 10 روز میبینم حتی به 30 صفحه هم نرسیدم. دوباره تقسیمش میکنم و میره تا یه ماه مونده به انتهای فرصتم. دوباره تقسیمش میکنم و میگم سی صفحه که چیزی نیست، هر روز 33 صفحه میخونم و تمومش میکنم. دو هفته، یک هفته، سه روز و حتی یک روز، برای من هیچ معنایی نداره. خر درونم میگه حتی من میتونم توی یک روز تمام 1000 صفحه رو بخونم و این میشه حکایت این روزای من.
منو از این حالت خودم دور کن خدا. میدونم تو مغزم خیلی چیزای عجیب و غریبی توصیف میشه ولی تو هم دیدی و منم دیدم که به جز یکی دو مورد اون چیزا شکل واقعیت نگرفته، پس حفظم کن از این چیزا.
6. همین الان که این موردم بنویسم و بلند شم از پای لپتاپ میخوام ابتدا کنم یا ادامه بدم به خوندن. یه لگد محکم بزن تو کمرم تا برم جلو، اصلا مراعات هیچ چیزو نکن، من فقط اینجوری پیشرفت میکنم. دمتم گرم
6/1. خیلی قدیمیه و سال 96 نوشتمش، ولی دوست داشتم دوباره بذارمش اینجا. خیلی بدوزن و نامتناسبه ولی اون روزا دلم یه جورای دیگهای رنگی بود. من حسرت زیاد دارم، عمر و زندگی من طوری جلو رفته یا در واقع طوری رقم زدمش که جای افسوس خوردن خیلی زیاد داره. خرابیهایی که برای خودم به بار آوردم و افتضاحاتی که توی زندگی بقیه رقم زدم اونقدر زیاده که واقعا ارزششو داره هر روز دعا کنم برگردم به عقب و طور دیگهای عمل کنم. اگه روزی خواستی آدمهای دیگهای خلق کنی، آدمایی که ادیشن ارتقایافته ما باشن، حتما آپشن برگشت به عقب رو براشون بذار. محدودش کن ولی بذار. ما رو هرجورم خلق کنی، باز کارایی کردیم که نیاز به بازنگری داشته باشه.
تو اِی که تیره و تار کردی آسمان مرا
و با نگاه خود بریده ای امان مرا
تویی که نقش اول قصه دلم هستی
ربوده ای تمام عقل و هوش و جان مرا
«قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد،
به هر زبان بِنِویسند داستان مرا»
آغاز قصه ام از روز اول دیدار
همان زمان که تو بُردی دل جوان مرا
به گفتگو نِشَست با تو قلب پر دردم
و گفت سیر و پیازِ غم نهان مرا
غم دلم شنیدی و دست دوستی دادی
فرا گرفت خوشبختی، همه جهان مرا
ببار تا شکوفه کند این نهال نو بنیاد
تو! اِی که تیره و تار کردی آسمان مرا
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور