بله میدونم خودم گفتم ادامه مطلب نمیذارم یا همچین چیزی، ولی توی این 4-5 ساعتی که از دیشب تا الانِ 6.5 صبح گذشته هم اتفاقاتی افتاد که بیشتر از قبل دلمو سرریز کرد.
بحث انتظار داشتن خیلی عجیبه. جالبه که برای نوشتن توی پست قبلی، این رو هم یادداشت کرده بودم: «توقع، توقع، توقع». نمیدونم اون موقع چی توی ذهنم بوده و چه اتفاقی افتاده، ولی خب الان هم باز همون حسه، شاید حرفای الانم هم همونا باشه. اینکه دیشب گفتم این تو بمیری هم از همون تو بمیریهاست ولی فعلا قضاوت نمیکنم کنسله، چون متوجه شدم دقیقا این تو بمیری از همون تو بمیریهاست و منم اینجام که قضاوت کنم. جمله جذابی که همین چند دقیقه قبل دریافت کردم این بود: «هیچکس جای کس دیگهای رو نمیگیره، اما قبول داری که شرایط فرق میکنه؟»، یعنی من دارم این فیلم رو بازی میکنم که تلاش میکنم فرقی نذارم، ولی خب دیگه خودت کور که نیستی، باید بذارم.
همین الان که اومدم این ادامه مطلب رو بذارم، تعداد کامنتهای تایید نشدهام از 157تای دیشب شده بود 162تا، یه سری افرادی که نمیشناختم سر زده بودن و کامنتهایی گذاشته بودن، برای اینکه حتی اتفاقی و تفریحی هم بهشون سر نزنم همه رو حذف کردم. برخلاف خیلی وقت قبلها که دوست داشتم خونده بشم توسط افراد زیادی و کامنت بگیرم و توی کامنتها بحث و صحبت کنم، الان اصلا دلم آدم نوین نمیخواد، دنیام تا بیخ پره، دلم بیشتر. اینو صرفا برای همین نمیگم که بگم اوضاع خرابه، میخوام اون عدهای که تا الان سر زدن و خوندن و کامنت گذاشتن یا نذاشتن رو هم روی چشمام بذارم و تشکر کنم. برای من همینقدر کافیه، حتی اگه سالی یک بار سر بزنین و حتی یه دونه ادامه مطلب رو هم نخونین. توان اینکه نفر نوینی بیاد اینجا رو ندارم چون جونش رو ندارم که توی حتی همین پست همه چیز رو با تبیینات بگم که سر دربیاره چی شده و چی نشده. بنابراین همون عزیزایی که از قبل بودن، بزرگترین اتفاق برای این وبلاگن.
ببین توقع داشتن یه چیزیه که ناخودآگاه توی آدم شکل میگیره و برای اینکه بتونی از بین ببریش باید هی به خودت یادآوری کنی و من نتونستم مرتب این یادآوری رو انجام بدم و توقع ایجاد شد. اصلا قصد و نیت این رو نداشتم و ندارم که با یکی دوستی کنم، محبت کنم و براش وقت بذارم تا بعدا ازش استفاده کنم، ولی وقتی یه ارتباط نزدیک با یه نفر دارم و یه حالی مثل دیشب میاد سراغم و طولانی میشه، همون ناخودآگاه نااهل و نادون میگه اون باهات خیلی صمیمیه، برو سراغش، اونقدرا براش گوش بودی که بتونی الان روش حساب کنی و وقتی که نمیشه، میشه این ادامه مطلب گذاشتن و غر زدن و آخرشم آروم نشدن.
بنابراین برای نماز صبح که بیدار شدم دیگه خواب به چشمم نیومد، نزدیک به دو ساعت رو صرفا با غصه خوردن شدید و سیاهی طی کردم. همین دیشب بحثش پیش اومد و بهش گفتم: «یادته یه دفعه من توی هال افتاده بودم، دست و پامو توی شکمم جمع کرده بودم، اخم کرده بودم و ناراحتی ازم میبارید، لباس پوشیدی که بری خونه مادربزرگت و گفتی کاری نداری؟ گفتم چرا حالم خیلی بده، گفتی اشکال نداره و رفتی» و اون یادش نیومد، طبیعی بود که یادش نیاد. اگه براش مهم بود همون موقع اهمیت میداد و توی یادش میموند، وقتی حتی همون لحظه هم کوچکترین اهمیتی نداشته چرا باید الان بعد ماهها و شاید سالها یادش بیاد؟
دیشب هم همون وضعیت بود، خودمو وسط هال جمع کرده بودم، یه پتو هم روی خودم انداختم و تلاش کردم که بخوابم اما هر ثانیه که میگذشت دلم بیشتر پر میشد، بیشتر میگفت من این حقم نیست پسر، من اینجوری نبودم که بخواد باهام اینطوری برخورد بشه، ولی شد چون من و اون تصمیمگیرنده نبودیم. بالاخره ساعت 5.5-6 که شد، وقتی تمام در زدنهام بدون پاسخ موند و فهمیدم واقعا کسی نیست که به دادم برسه، کسی که حوصله و وقت داشته باشه برای من، دست از پا درازتر، وضو گرفتم و یاسینو آغاز کردم و هنوز صفحه اولش (همون نصف صفحه 440) تموم نشده بود که دلم خودشو از طریق چشمام سبک کرد، انگار با همه فاصلهها، بازم تونست گرماشو بهم برسونه.
(الان مهدی یراحی داره میخونه و این آهنگشم میتونست جای آهنگ رضا یزدانی باشه برای این پست:
دیگه با گریه هم، خالی نمیشم، نگاه کن با غرور من چه کردی
یه کاری با دلم کردی که حتی، به حال من خودت هم گریه کردی
بغضت دلیل دیوونگیمه
گفتم نباشی این زندگیمه
نگو نگفتی
گفتی بسازم با روزگارم
گفتم محاله طاقت بیارم
نگو نگفتی)
و الان وقتی همه اینها رو نوشتم، باز دلم داره پر میکنه خودشو. این حجم از حس تنهایی رو واقعا نمیتونم هضم کنم. آخه چطوری ممکنه یه نفر، یا چند نفر بتونن با خودشون قبول کنن که کارشون درسته وقتی دارن همچین واکنشی و ارتباطی ایجاد میکنن؟ خب دهن سرویسا من که از پشت کوه نیومدم که، من که هفت پشت غریبه نیستم، اصلا من آدم هم نیستم، ولی همونی که هستم رو که چند وقته میشناسین؟ یکی یه ماه، یکی دو ماه، یکی چندسال، یکی تمام عمرم، از شماها هم انتظار نداشته باشم؟ توقع نداشته باشم؟ پس این همه آدم اجتماعیه و این حرفا قراره کجا فعلیت پیدا کنه؟ باید به یکی پول بدی بیاد حرفاتو گوش کنه؟ غر زدناتو تحمل کنه و آخرشم پاشی بری؟ برای من کافی نیست، شاید واقعا حق هم با شماهاست، وقتی کاری ازتون برنمیاد، به چه درد من میخواد بخوره گوش دادناتون، وقتی آخرش قراره همون کاری رو بکنین که قبلا کردین و دیدین اثرش رو.
یادم میاد توی همین موقعیت بودم که نصفه شب زنگ زدم و گله کردم، صبح گله کردم، عصر گله کردم، نامه نوشتم و گله کردم، پیام دادم و گله کردم، واسطه کردم و گله کردم، آخرش چیزی تغییر کرد؟ نه، بازم من شدم تسلیم یه سری قاعده که بقیه دوست داشتن اجراش کنم. همهش هم همینه ها، بذار سرچش کنم و همونی که قبلا نوشتم رو با کمی تغییر دوباره کپی کنم اینجا:
«من توی هیچ ارتباطی دست بالا رو نداشتم. حتی دست برابر رو هم نداشتم. همیشه تو هر رابطهای که بودم احساس نیاز کردم. هیچوقت کسی نیومده بپرسه تهش چی؟ چی میخوای؟ چون کسی دنبالش نبوده. چون شاید برای فرار از تنهاییایی که داشتم دنبال یه نفر یا چند نفر بودم و برای نگهداشتنشون همه تلاشمو کردم. هروقت مشکلی پیش اومده و من حتی مقصر نبودم در کمترین زمان ممکن رفتم جلو که زودتر حل بشه و روی دلم نمونه، فکر میکردم وقتی دو نفر با هم خوبن، همدیگه رو اندازه میدونن و بینشون حس و اتفاق خوب در جریانه، نباید بذارن مشکلات طولانی بشه. همیشه دوست داشتم همون لحظهای که چالش ایجاد میشه در موردش صحبت کنیم و حل بشه، چون هیچ مشکلی رو حل نشدنی نمیدونم، بالاخره دوتا آدمیم، یکی بزرگی میکنه و پشت سر میذاریمش.
اما در نهایت میخوام بگم راضیام. از این شخصیتم. از این سیستم زندگیم. از آرامشی که گاها بعد از شدیدترین اعصابخوردی ها داشتم و دارم. از پایینتر بودن تو تموم رابطههام و عامل وصل بودن. راضیام از اینکه میدَوَم دنبال کسایی که دوستشون دارم و تلاش میکنم که حتی یه ذره دوستم داشته باشن. راضیام از صبور بودن. از خدا راضیام بابت اینکه آمادهم کرده برای این روزا. برای روزایی که احساس میکنم هیچکس پشتم نیست، تنهای تنهام و همه اطرافیانم، حتی اونایی که قاعدتا من باید براشون اولویت باشم، مشغله های متعددی دارن و برای من وقت ندارن»
داره دیر میشه و باید برم بیمارستان، شاید هنوز وقتی برگردم چیزایی باشه که بخوام بنویسم، هنوز دلم پره ازتون، هنوز بعد 7-8 ساعت هیچکدومتون تلاش نکردین که دلمو آروم کنین و من برای آروم کردن دلم خیلی وقت میخوام، به خصوص در این مورد به خصوص، برای رها شدن و افتادن روی زمین، وقتی که احساس میکردم بعد از این مدت تلاش و احساس گذاشتن، میتونم حداقل توی اینطور موقعیتی که حالم در بدترین حالتشه، بهتون تکیه کنم. برای من کسی که بشه بهش تکیه کرد، بزرگتر از هر چیزیه، چون دیگه چیزی از خدا کم نداره :)
اینم همون موقعا نوشتم، بد نیست دوباره اینجا بذارمش، باید هر از چندگاهی مرور کنم تا یادم نره.
من تمام زندگیم خیس از باران صبر
هست کل خستگیهای دلم، تاوان صبر
میزبان سیل غم، دنیای سختیها ولی
هستم از آغاز تا اتمام فقط مهمان صبر
دست و پای بستهام گویای احوال من است
بودهام آزادتر از باد، در زندان صبر
برچسب:
نویسنده: مهتاب صالحپور